مولوی منتسب به کیست؟ درپی جستجوی هویت فرهنگی از بخارا و بلخ و نیشابور تا قونیه

خرید بک لینک

مولوی منتسب به کیست؟ 

درپی جستجوی هویت فرهنگی از بخارا و بلخ و نیشابور تا قونیه

          به هرجای و مکان، سخن بخارا و بلخ و نيشابور و قونيه در ميان است. خار خاري است که سال ها دوستداران فرهنگ و هنر پیدا و نهان در سينه دارند و  گاه و بی گاه در پی هویدای آن اند.

          مردم هم زبان ما افغانان ـ مولانا را هم شهري خود مي دانند و حق هم دارند ـ مگر نه آن است كه او زاده بلخ است و امواج پر صداي مناره هاي مسجد بلخ و طنين عبادت شبانه بت خانه هاي آنجا، گوش دل او را نوازش داده است؟

          ـ ما، ايرانيان فارسي زبان نيز مولانا را از خود و از فارسي زبانان مي دانيم كه زبان او زبان دل ماست، و همان سخني را مي گويد که سعدي و حافظ گفته اند، و چه کسي بهتر از ما امروز به زبان مولانا آشنايي دارد؟ و چه كسي بهتر از ما مثنوي را مي خواند و مي فهمد؟

          ـ مردم تاجيكستان و ساكنان ازبكستان نيز همانند ما با او هم پيمانان اند كه گاه گاهي جان او عزم بخارا کرده است و هميشه از سمرقند چو قند ياد مي كرده و به هر حال مسلّم است كه پيراهن مولانا نيز روزي در آفتاب ترمذ و بخارا خشك شده بوده است، پس دليلي ندارد كه تجليل از آن عاشق صادق در شهر عشق آباد نيز به عنوان يك هم ولايتي صورت نگيرد.

ـ ساكنان ولايت ديار روم قديم و بيزانس، لاحق و تركيه امروز هم جاي خود دارند كه مولوي را هم ولايتي خود بدانند.

          زيرا اولاً مولانا قسمت عمده عمر خود را در ولايت آنها طي كرده، و زن از مردم قونيه گرفته ـ كه گفته اند: اهل کجائي؟ جواب شنيده اند: هنوز زن نگرفته ام ـ و بالاخره مهمتر از همه آن كه اين گوهر تابناك اكنون در زير خاك هاي قونيه آرميده است.

          اما حقيقتي كه مي خواهم در اين مجلس با روح كه به همت ادیبان مولوی شناس و ديگران فراهم آمده و حضار محترم هنرشناس دانشکده در آن شركت دارند، و ايرانيان دور مانده از ايران، و در واقع ني هاي بريده از ـ اصل خويش كه مولانا در صفحه اول مثنوي خود از آنان ياد مي كند و همنواي آنان است ـ اينك آن هموطنان هنر دوست مجلس مولانا را گرم دارند ـ من دلم مي خواست خود در آن مجلس باشم و حرف خود را در حضور آن دوستان بزنم، اما پيري است و ناتواني و زمستان است و دل سرد، مرحوم ايرج ميرزايم فرموده بود:

گر از سرچشمه تا سرتخت باشد                     سفر باپاي پيـــــري سخت باشد

          بدين سبب از همين راه دور درود خود را تقديم مي كنم و عرض مي كنم كه شوخي روزگار است كه آن هم ولايتي هاي بلخ و بخارا همان ها هستند که پدر مولانا و طفل تازه سال او را از ولایت بيرون كردند.(و اين نكته را که چهل سال پيش، من در کوچه هفت پيچ به زبان آورده ام)، آري او را از ولايت بيرون كردند و راه غرب را نشانش دادند و او و فرزندان، نگران افق خونين غرب، پاي به راه نهادند و با هزار آرزو و بيم راهي غرب شدند.

          در نيشابور، عارف همزبان آنها ـ عطار، از دكان عطاري درآمد و آنان را شبي به خانه برد، اما او كه امكان پذيرايي از يك خانواده خسته و درمانده نداشت ـ پس، فرداي آن روز، بعد از كمال الجود بذل الموجود، يعني تقديم يك رساله تأليفي خود ـ به طفل آن خانواده ـ كه مولاناي بعدي باشد ـ در واقع به قول ما كرماني ها، كفش آنان را جفت کرد و راه خانه خدا را به آنها نشان داد- ولابد وقتي از او پرسيده اند كه تا بغداد و مكه و مدينه چه قدر راه است؟ او در جواب آنها، مثل بلوچها که در بيابان راه را نشان مي دهند، جواب داده است كه: روي تا رسي. او هم دعاي سفر در گوشش خواند و راه غرب را نشانش داد.

          مكه و مدينه که جاي ماندن نيست، جاي زيارت است. اهالي دمشق و قونيه البته به گردن مولانا حق دارند كه پاي كوبي ها و دست افشاني هاي مولانا در ديار آنهاست، اما آنجا هم جاي آسايش مولانا نيست، مگر خود نگفته است:

هر زمان خواهم که آهي برزنم              چون علي سر را فرا چاهي کنم

سرزميني كه آدم براي شكايت دل خود، باز مثل ني، ناچار است سر را در چاه فرو كند و راز دل بگويد .

          ـ چه گونه جايي است؟ پس همه ما كه امروز مولانا را از خود مي دانيم، در واقع مولوي هفتصد سال پيش را از خود مي رانيم.

          مولانا، زاده عرفان شرق و مجسم بوداي بلخ است، او پرورش يافته مكتب و فرهنگ اسلامي است، او گويا به زبان فردوسي و رودكي و آداب و رسوم ايراني است، او ماليات خود را به پول تركان آناطولي به دولت مي دهد. و خوشه انگور و استافيل را ـ به قول خودش ـ از بازار بقاياي روميان و يونانيان مي خرد، او چراغ ديوژن يوناني را به دست گرفته در ديار رومياني كه جاي خود را به تركان سپرده اند، طالب حقيقت و جوياي راه است و طريقت مي طلبد. نماز خود را به عربي مي خواند و شعر خود را به فارسي مي گويد. اما هيچكدام ازين صاحب زبان ها براو حقي ندارند.

          همانطور كه نيچه در حق افلاطون فرموده است كه «افلاطون، فرشته اي است كه از آسمان ها به زمين آمده و ديگر به آسمان نرفته است» من نيز در حق مولانا عرض مي كنم كه مولانا، فرشته ايست که از آسمان به زمين آمده، در زمين، افغان ها و ايراني ها و رومي ها بال او را بريده اند- پس ديگر راه بازگشت به آسمان نيافته و به پاي خود در خاكدان قونيه - به خاك رفته است.

مكانم لامكان باشد، نشانم بي نشان باشد             نه تن باشد نه جان باشد كه من از جان جانانم

نه از هندم نه از چينم، نه از بلغارو سقسينم            نه از ملك عراقينم، نه از خاك خراسانم

نه شرقي ام نه غربي ام، نه بحري ام، نه برّی ام       نه اركان طبيعي ام، نه از افلاك گردانم

تهران ـ دي ماه 1386 ـ ژانويه 2008 باستاني پاريزي استاد تاريخ دانشگاه تهران

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 9:10 توسط ahmadimanesh  | 

ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...

ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 14:08

صفحه بندی