لحظات وصال مولانا با شمس

خرید بک لینک

پس از سیر و سفر شمس در قونیه به درک حال ومقام مولانا ,،اندک و اندک لحظه وصال , عاشق و معشوق الهی فرا می رسد .شمس در 18 جمادی الاول سال 642 ه در شبی سرد چون زمهریر در ایوان کاروانسرای شکرچی نشسته نودکه کمی به آشنایی اش با مولانا , مانده است. غرق تفکردر چگونگی ملاقات فردا بود. روز 19 جمادی الاول سال 642 ه مولانا به حین بازگشت از موعظه در مسجدی، سوار برمرکب خویش دست حمایت و شفاعت بر نیازمندان و دردمندان،کشان کشان از کوچه های می گذرد به ناگه به این می اندیشد که تو خود نه پیغمبری که کرامات نشان دهی و نه لقمانی تا شفا بخشی . در این فکر،سر کوچه کاروانسرای شکرچی به ناگهان با درویشی که نگاه فافذ بدو دوخته؛ مواجه می شود. در حالی که درویش جمعیّت را کنار می زد،به طرفش می آمد. در حرکاتش استواری کسانی دیده می شد که می دانند هدفشان چیست و به سوی آن می روند نگاهش از خنجر تیزتر بود . دست هایش را به دو طرف باز کرد و درست وسط کوچه ایستاد.انگار قصدش نگه داشتن زمان بود مولوی می گوید : نه من و گروهی که از پی ام می آمدند. یکباره تمام تنم لرزید ؛ انگار ستاره ای از قبلم فرو افتاد . اسبم آشفته شد سم بر زمین می کوبید. و شیهه می کشید. خواستم آرامش کنم نتوانستم . روی پاهای عقبی اش بلند شد . کم مانده بود به زمین بیندازدم. درست در همان لحظه درویش چشمانش را به اسبم دوخت نزدیکش آمد و در گوش حیوان چیزهایی زمزمه کرد.اسب فوراً ایستاد و آرام گرفت؛ مِنخَرِینش را باز کرده بود و تند تند نفس می کشید. جماعت اطرافمان نفس ها را در سینه حبس کرده بودند و با پچپچه ها اذعان می کردند که « این مردجادوگر است؛اسب را جادو کرد!درویش وانمود می نمود که انگار از اطرافش خبر ندارد.چشمانش را به طرف من چرخانده بود و مرموزانه نگاهم می کرد .

« ای علامه دهر مولوی ، ای مولانا ی بی همتا در شرق و غرب عالم در باره ات سخنانی نیکو شنیده ام . این همه راه آمده ام تا سؤالی از تو بپرسم البته اگر اجازه بدهی .» آرام گفتم البته، بپرس . در این صورت نخست از اسب پیاده شو تا همتراز باشیم . این را که شنیدم چنان شگفت زده شدم که نتوانستم دهانم را باز کنم . اطرافیانم هم حیرت کرده بودند تا آن روز کسی جرعت نکرده بود با من این طور صحبت کند . حس کردم خون به صورتم دویده. حتی حس کردم عصبانی شده ام و قلبم فشرده شده با این حال برنفسم حاکم شدم و از اسب به زیر آمدم . اما درویش پشتش را به ما کرده بود و داشت دور می شد . به او رسیدم و نگهش داشتم : « آهای صبر کن ! می خواهم سؤالت را بشنوم « به نظر تو کدام یک از این نفر والاتر است : حضرت محمّد یا بایزید بسطامی ؟ با عصبانیت گفتم : این چه سؤالی است؟ پیغمبر خاتم رسول الله صلی الله علیه و سلم را با صوفی یک لا قبا یکی می دانی ؟ درویش بی آنکه شاد و سرمست شود.لحن سخنش را عوض کند اضافه کرد: خوب فکر کن : مگر حضرت پیامبر این گونه نفرموده اند که ای پروردگار، تو را ستایش می کنم . چندان که شایسته نشناختمت. حال آن که بایزید بسطامی گفته است : خود را ستایش می کنم مرتبه ام متعالی است زیرا خدا را در خرقه ام دارم ؟ یکی خودش را در مقایسه با خدا کوچک می کند می داند و دیگری خدا را در درونش دارد به نظر تو کدام یک از این دو نفر والاتر است ؟ یکباره نفسم بند آمد آب دهانم را قورت دادم . سؤالی که در نظر اول یاوه به نظر می رسید ناگهان معنای دیگری یافته بود . انگار پوششی را برداشتند و چیستانی جذاب هویدا شد. تبسمی گذرا در چهره درویش متبلور شد. دیگر می دانستم مردی که مقابلم ایستاده دیوانه نیست. صادقانه از من چیزی می خواست. می خواست به سؤالی بیندیشم که قبلاً به آن نیندیشیده بودم .

گفتم : منظورت را فهمیدم . این دو کلام را باهم مقایسه می کنم و می کوشم اثبات کنم با آن که حرف بسطامی به نظر پر مدعاتر می رسد اما حرف حضرت محمد از آن والاتر است. درویش که همان شمس مولاناست گفت: سراپاگوشم . عشق خدا به دریا می ماند. هر انسانی به قدر ذاتش از آن آب برمی دارد . این که هر کسی چقدر آب برمی دارد به گنجایش ظرفش بستگی دارد . یکی ظرفش خمره است یکی دلو ، یکی کوزه ، دیگری پیاله. ظرف بسطامی در مقایسه با حضرت رسول کوچک بود او یک جرعه خورد و سیراب شد. با همان یک جرعه شاد و سرمست شد. چه خوب در خودش اثری از وجود الهی یافته بود. اما در آن حالت ماندن به معنای ادامه ندادن راه است . حتی در آن مرتبه نیز خدا با نفس یکی نیست . و اما حضرت پیغمبر بنده محبوب خداست و ظرفش به این آسانی پر نمی شود. از این روست که خدا در قرآن می فرماید : آیا سینه ات را برایت نگشودیم ؟ سینه اش که چنین گشوده شده یعنی ظرفش که بزرگ شده تشنگی ای سیری ناپذیر در درونش حاصل آمده.بیهوده نیست که می گوید چندان که شایسته است نشناختمت. حال آن که دیّار البشری خدا را مانند او نشناخته. درویش آرام و با اعتماد به نفس لبخند زد و سرش را خم کرد و سلام داد. بعد به نشانه سپاسگزاری دستش را روی قلبش گذاشت و مدتی در همان حال ماند.دوباره که سر بلند کرد در نور ضعیف خورشید در حال غروب دیدم با علاقه نگاهم می کند . با احترام در مقابلم تعظیم کرد . من هم با احترام در مقابلش تعظیم کردم . نمی دانم چه مدت در همان حال ماندیم ؛ آسمان دیگر به سرخی می زد . جمعیّت در اطرافمان ناآرام بود ؛ در گوشی چیزهایی می گفتند و انگار آرامش نداشتند . ابتدا با کنجکاوی سپس با حیرت تعقیب کرده بودند اما سرانجام حیرت جایش را به واکنش داده بود چون تا آن هنگام ندیده بودند در برابر کسی سر خم کنم . مریدهایم خوششان نیامده بود از این که در مقابل درویشی عادی تعظیم کرده ام . به گمانم درویش ناخشنودی جماعت را حس کرده بود چون با صدایی شبیه پچپچه گفت : بهتر است من دیگر بروم تو را از طرفدارانت جدا نکنم . نفهمیدم درد دلی پنهان بود در این حرفش یا طنزی ظریف. اما فوراً اعتراض کردم پشت سرش فریاد زدم بایست ! نرو بمان !برگشت با دقت به صورتم نگاه کرد انگار ابری از چشمانش گذشت. لب هایش را سخت به هم فشرد انگار می خواست چیزی بگوید اما نمی توانست و در آن لحظه در آن سکوت سؤال اصلی را که درویش از ابتدا از من می پرسید سؤال پنهان و خاموش را شنیدم : « و تو ای خطیب بزرگ ؛ظرف تو چه اندازه است ؟»( شافاک ،الیف.(1394).ملّت عشق ،ترجمه ارسلان فصیحی ،نشر: تهران ، ققنوس ، 1394، ص 232،240).

ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...

ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 16:26

صفحه بندی