نخستین و محسوس ترین خصوصیتی که از تاریخ زندگانی خیام به نظر می آید احترام و تکریم تمام کسانی است که از وی بمناسبتی نام برده اند . او را به بزرگی یادکرده ، عنوان هایی از قبیل امام،حجه الحق، فیلسوف العالم، سید الحکماء المشرق و المغرب به وی دادند. از این رو ، سخن گفتن از خیام دست بگرفتن و پا به پای شیوه ی راه او دل نهادن است.روان و ساری شدن یک حرف و دو حرف بر زبانم و فرو نشستن لبخند بر لبانم و برشگفته شدن غنچه ی گل در نهادم ، لختی از ثمره شک خیامی است . پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست .
«خیام کیست ؟»
«یکی از رندان سرافراز عالم که سر به طاعت خاکیان فرود نیاورد و با دین فروشان دنیاپرست و کوته آستینان دراز دست و بی خبران خبر فروش و دکانداران پشمینه پوش سر سودا نداشت، حکیم عمر خیام است که چندی چون خورشید، کمند صبح معرفت را بر بام اندیشه انداخت و شراب نور در جام گیتی نمای روز افکند و چون مرغ سحر با گلهای زردروی و رخ های زعفران رنگ آواز برآورد که شراب سرخ باید خورد. هان به سحرگاهان برخیزید قدحی پر شراب کنید و بنوشید و رنگ خود به رنگ عناب کنید؛ « اشربوا اشربوا » :
این کدامین شراب است که سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه و حساب کم و بیش می رهاند و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی می کشاند و چون نوشدارو و هزار بیماری روح فرسا را به جرعه ای شفا می بخشد .» ( الهی قمشه ای:1393: 5 ) از این رو ، خیام که بوده است ؟
ـ خیام حکیم و سخنوری است که « آن» را در زمان و «ناکجا» را در مکان و «دَم» را در زندگی کشف کرده است. او ما را به آنجا، آنجا؟ میبرد که آن و ناکجا و دم یعنی گوهر جان بر جامهای از تار اندوه و پود شادی نقش شدهاند. آن جامه بلورین اثیری مثل پری در دریای «می» شناور است. موج شادی، از دریای غم میجوشد! سطح دریا را موجهای شادی و خوشباشی انباشته است، امّا اگر نگاهی دیگر داشته باشیم. اندوهی در پس این شادیهاست. شادی مثل دم، مثل آن میگذرد و پرسشی ویرانگر برجای میماند: آیا حقیقت همین بود؟ شادی فریبی برای گریز از دست نایافتن به حقیقت نبود؟
زندگی خیام خود نشان از عشرتطلبی و خوشباشی ندارد. حتی بیهقی در «تتمه صوانالحکمه» نوشته است: «خیام تندخو بوده است.» این داوری نشان از انسانی است که بیشتر درونگراست، هرچند ستارهشناس است و کسی همانند او برون را نگاه نکرده است. در جهان ریاضیات هم سیر کرده است؛ جهانی که ظاهراً خشک و بیرنگ است، آیا جهان ریاضیات برای او همین بود که برای ما مینماید؟
میدانید، گفتهاند وزن ترانة رباعی از آواز کودکی گرفته شده است. کودک با گردکان یا جوْز همان گردوبازی میکرد و آواز میخواند؛ آوازی در منتهای زیبایی صوت و شیوایی کلام و لطافت حرکات آن نوجوان یا کودک، گردو از دستش رها شد، خواند: «غلتانغلتان همی رود تا بن گو!» این وزن شیرین و سبک و شاد، در گوشها خوش نشست. شاعران رباعی یا دوبیتی یا چهاربیتی را بر این وزن ساختند. این مطلب را در مقدمه گولپینارلی بر رباعیات خیام دیدم، پسندیدم. وزن رباعی از دهان کودکی در میدان بازی آفریده شده است.
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
یکچند بر این بساط بازی کردیم رفتیم به صندوق عدم یکیک باز
ببینید این رباعی در صورت چه تابلو شادمانهای را ترسیم میکند! به ژرفا که میرویم، چقدر اندوه سنگین و طعمش تلخ میشود. خیام در جایی ایستاده است که کس دیگری نتوانسته بایستد، نگاهی به زمان و مکان و جان و اندیشه انسان و هستی و جهان دارد که دیگری ندارد. ما آسمان را نگاه میکنیم. البته ستارهشناسان آسمانشان، آسمان دیگری است. ما مکان و جا را میبینیم، خیام ناکجا را دیده است. ما روز و شب و ماه و سال و عمر را میبینیم، او زمان را برهنه میکند و در قاب «آن» به ما نشان میدهد
همان حرف آندره ژید! شاید تفاوت من با شما صاحب منصبان(ژننان برتر) در مورد خیام و یا حافظ این باشد که شما آنان را نماد و اسطوره می نگرید ،ولی ما از طبیعت برآمدگان با خیام و حافظ زندگی میکنیم. زندگی چشم شما را تیز و نگاه شما را صیقل میزند. ما به وقت درو، وقتی خوشههای گندم را مشت میکنیم و تیغه برّاق و برّندة داس را حرکت میدهیم، اگر آنی غفلت کنیم دستتان، انگشتانتان رفته است. شما صاحب منصبان نان را از نانوایی میخرید، نمیدانید تا کشتزار گندم به بار بنشیند و خوشهها سبز و طلایی شود، درو شود، با خرمنکوب گندم را بکوبیم، به باد دهیم تا کاه و گندم از هم جدا شوند، چه نسبتی ما با آب و باد و خاک و آتش پیدا میکنیم تا نان پخته شود. این چرخه نگاه دیگری به انسان میدهد…
نگاهتان به دستتانتان باشد. همگی دستتانتان نرم و نازک دارید. دستهای ما طبیعت برآمدگان(ژننان نابرتر) مثل پوست شاخة چنار محکم و زمخت است. ما بهتر از همه در «اوْیاری، میرآب و آبیاری» که برای پاککردن قنات سحرگاهان میرفتیم، با بیل اسپار بلندمان بیل میزدیم و وقت درو با داس بلند زنجانیامان به قدر دو نفر درو میکردیم. روزه بودیم و وقت استراحتمان، همان وقت نمازمان بود. دمادم در ذهنمان تداعی می شد که در این دستهایمان زندگی جاری است و این دستها از کناری با آتش گرم شدهاند و دست مان در آتش برشته شده است واین بیت را گهگاه زمزمه نموده ایم :
گر دُخان او را دلیل آتش است(دخان = دود ) بیدخان، ما را در آن آتش خوش است
آیا خیام به خداوند و روز قیامت و معاد اعتقاد داشته است؟
ـ شاید پاسخ به شبه پیش آمده درصورت سوال برای ما بسیار دشخوار و صعب باشد تا تمام زندگی و سخنان و نظر معاصران خیام درباره او و نیز مرگش را بررسی کنیم. خیام چگونه از جهان رفت؟ البته او که از جهان جان و اندیشه نرفته است. مرگ ظاهریاش مورد نظرم هست. چگونه مُرد؟ به نظرم چگونهمردن و آن احوال آخرین لحظات جانسپردن، نسبتی با زندگی پیدا میکند. منظورم مرگ ناگهانی نیست، مرگ باتوجه و یا مرگآگاهی است. خیام با مرگآگاهی تمام از دنیا رفت. گویی مرگ مثل مهمانی از راه رسید، دست خیام را گرفت و با خود برد. آرامشی که او در هنگام مرگ داشت، سخنی که آخرین سخن او بود. در کتاب «تتمة صوانالحکمه»، ظهیرالدین بیهقی داستان مرگ خیام را روایت کرده است. بیهقی در سال ۵۶۵ هجری درگذشته است. سال مرگ خیام ۵۱۰ هجری است. بیهقی نمونههایی را روایت میکند که پدرش خیام را دیده بوده است. او برای خیام از عنوان «حجهالحق»استفاده کرده است. این عنوان برای ابنسینا هم استفاده شده است. بیهقی خیام را نمونهای دیگر یا به تعبیر خودش، تِلو ( پیرو ) ابنسینا میداند که در رشتههای مختلف حکمت مثل علوم طبیعی و ریاضی و نجوم و فلسفه و موسیقی و لغت و تاریخ و تفسیر صاحبنظر بوده است. روایتش از مرگ خیام روایت عجیب و غریبی است: خیام مشغول مطالعه یا تدریس الهیات شفای ابنسینا، ناگاه نشانه را لای کتاب میگذارد، کتاب را میبندد، به نماز میایستد، نماز عشاء، به سجده میرود. در سجده میگوید: «اللهم إنّک تعلم أنّی عرفتک على مبلغ امکانی، فاغفر لی، فإنّ معرفتی إیاک، وسیلتی إلیک» و جان میسپرد. این مرگ
این مرگ، زندگی است. مگر میشود کسی به خداوند باور نداشته باشد و این سخن را در سجده بگوید؟ مگر میشود به معاد باور نداشته باشد و اینچنین مرگ را مثل معشوقهای در آغوش بگیرد؟ پرسشی که با آن مواجه میشویم، شک خیام است. شک درباره سرنوشت انسان و جهان هستی. آیا این شک ضد ایمان است؟ مغایر ایمان است؟ چگونه بایست داوری کرد؟ پرسش مقدم این است که: چگونه بایست نگاه کرد؟ آیا نگاه تک بعدی یا یک سویه و نارسا ، ما را به شناخت کامل میرساند؟ حافظ نکته بسیار لطیفی در این بیت دارد. بیت را همه شنیدهاید:
شرح مجموعه گل، مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
«مجموعه» میتواند هزار معنا داشته باشد! من به نگاه صورت گرایانهاش توجه میکنم. این نگاه را میتوان نگاه حداقلی یا ظاهری هم تعریف کرد. در غزل دیگری شاهد مناسبی دارد:
عشق و شباب و رندی، مجموعة مراد است چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد
«مجموعه» در برابر «ورق» است و «دانستن» در برابر «خواندن»، مجموعهدانی و ورقخوانی! با ورقخوانی نمیشود به مجموعهدانی رسید. ما به خیام نگاه تکسویه یا تکساحتی نداشته باشیم. با یک رباعی و یا با بیتی و یا حتی مصرعی از رباعی به داوری قطعی نرسیم. اصلا در اعلام نظر قطعی، قطعیت نداشته باشیم!
میدانیم که نظامیعروضی ـ صاحب چهارمقاله ـ شاگرد خیام بوده است؛ حدود سی سال پس از خیام از دنیا رفته است. نوشته است: «خیام ستارهشناس بود، اما به دستاوردهای ستارهشناسی یقین مطلق نداشت. همیشه سایهای از شک یا بگوییم احتیاط همراه نظر و داوریاش بود.» آیا ما با عقل خود و دانش خود میتوانیم به قطعیت برسیم؟ اگر قطعیت را در افقی دوردست ببینیم… ببینید موضوع معاد و قطعیت آن را از بُعد عقلانی چقدر لطیف و رندانه مطرح کرده است:
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی
ستارهشناسی که در دوردستهای هستی، نظر میکند و جایی را برای آرمیدن در این جهان نمیشناسد، ناگاه نظرش به سبزه میافتد که رویشی شتابناک دارد. موسیقی رباعی هم همراه با مضمون آن شکل میگیرد. او از جایی دوردست برمیخیزد، در فضای دهان ما طنین میاندازد و بر لبان ما خاموش میشود. «الف» در «کاش» و «جا» و «آرمیدن» ما را به دوردستها میبرد. خود واژة «دور» انگار در دوردست قرار گرفته است!
واژة دور را با آهنگی که وقتی به حرف «ر» میرسید آرام و محو میشود، تکرار کرد. حرف «د» انگار منزل اول راهی دراز بود و حرف «و» طول راه و حرف «ر» پایانی مهآلود! آرزویی که در دوردست زمانی یا مکانی به حقیقت نپیوسته، نخواهد پیوست، خاک شده و یا خاک خواهد شد! «صدهزار سال» نشانهای از این دوری راه و زمانه است. سوی دیگر «سبزه» است، نزدیک و با عمر شتابناک.
شک در معاد و زنده شدن مردگان شکی خردمندانه است، مگر ابراهیم در این باره شک نکرد؟ از خداوند پرسید: «چگونه مردگان را زنده میکنی؟» خداوند پرسش را با پرسشی دیگر پاسخ داد؛ گفت: «مگر ایمان نداری؟» گفت: «چرا، میخواهم قلبم آرام بگیرد!» از این گفتگو میفهمیم که اگر فرد در حد ابراهیم خلیل هم باشد، با ایمان، اطمینان قلبی پیدا نمیکند. دوست دارد دلیلی برای ایمان خویش جستجو کند. چه موقعی ما در جستجوی دلیل هستیم؟ وقتی که شک میکنیم؟ آیا مانند سبزه دوباره خواهیم رُست؟ اگر چیزی بر سر این دوراهه بگذاریم، بازمیگردیم؟ کسی از آن جهان تا به حال آمده است تا برای زندگان این جهان خبری بیاورد؟
از این رو ، دکارت میگوید: «من فکر میکنم، پس هستم.» میتوانیم بگوییم خیام میگوید: «من شک میکنم، پس هستم!»
ـ بله، میتوانیم بگوییم. شک کردن یک مرحله بالاتر از فکرکردن است. حقیقت نه در مرحلة پیش از تفکر است و نه در مرحله پیش از شک خردمندانه. اصلا خیالتان را راحت کنم، ما اگر در ذهن خود دریایی از امواج شک نداشته باشیم، طوفان شک نداشته باشیم، تمام میشویم. مثل کسی خواهیم بود که در بیابان تاریکی گم شده باشد. وقتی موجهای نیرومند شک ذهن ما را میآشوبد، طوفانهای شک ما را ویران میکند. اگر در پسِ این شک، آفتابی از دل دریا بتابد، ذهن ما را روشن و تن و جان ما را گرم کند؛ به همان آرامشی که میجُستیم، رسیدهایم. این آفتاب از سرچشمة ایمان میتابد. خرد انسان نمیتواند به یقین کامل برسد، معنای هستی را بفهمد، خدا را بشناسد! خیام میداند که توانایی خرد انسانی محدود است. کُنه خرد ما اگر آفتاب ایمان بر آن نتابد، جان ما آرام نمیگیرد.
کنه خردم درخور اثبات تو نیست و اندیشة من به جز مناجات تو نیست
من ذات تو را به واجبی کی دانم؟ دانندة ذات تو به جز ذات تو نیست
مگر ما میدانیم چه اتفاقی در طبیعت میافتد که میشود بهار؟ چه اتفاقی میافتد که میشود مهتاب؟ چه اتفاقی میافتد میشود انسان؟ از دور نگاه میکنیم. شما میتوانید یک قطره آب را تعریف کنید؟ این قطره آب، جرعه آب با جان تفتیدة تشنه چه میکند؟ اندیشه از جنس مناجات میشود، نجواکردن، زمزمهکردن، آوازخواندن! مگر به رباعیات خیام «ترانه» نمیگویند؟ همین آوازهای انسان در کوچهباغ هستی است. ما به جهان آمدهایم تا هستی و خدا و انسان را تماشا کنیم؛ تا صدای هستی را بشنویم. تا با هستی هم آوا بشویم. تا جان ما رنگی از آن آرامش آرمانی بگیرد. میگیرد؟ اینجاست که راه از مقصد جدا نیست. خیام شاعر «آن» و «دم» و «ناکجا»ست. این سه در کجا با هم قرار میگذارند؟ این سه که هیچکدام قراری ندارند! آنچه گمان میکنیم حقیقت است، مثل ماهی سرخ زندهای از کف میلغزد و با امواج دریا میآمیزد و ناپیدا میشود. برویم به سوی دریایی که در آن میقات، ماهی مرده زنده میشود و راه خویش را در دل دریا مییابد. ماهی در «داستان خضر و موسی» نشانه بود؛ نشانی از یافتن کسی که جانش به آرامش رسیده است. خرد الهی و رحمت بیمنتها.
طیّ این مرحله بیهمرهی خضر مکن! بایست برای گریز از این ظلمات و بیابان، کسی را پیدا کنیم که جانش آرامش یافته باشد. خیامی که میشناسیم، به هنگام مرگ جانی آرام داشته است. گویی آن تکانهای روح، آن طوفانزدگی کشتی اندیشه به ساحل نجات رسیده است. میگوید معرفت من به اندازه توانم بود! توان ما همین غرقهشدن و غوطهخوردن در دل امواج نیرومند شک است…
«این آن و این دم همان دمی است که با طرب میگذرد!» چرا در رباعیات خیام تکرار کلمات زیاد است؟ به نظر نقص زبان شعر است؟مثل رباعی:
در کارگه کوزهگری رفتم دوش دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من میگفت: کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟
در یک رباعی پنج بار «کوزه» تکرار شده است.
درست خواندن راه درک صحیح است : مثل «گویا و خموش»که درستش «گویای خموش» است. در بیت بعدی هم میگوید که کوزهها به زبان حال سخن گفتند؛ یعنی خموش بودند. این رباعی مفهومش آنچنان پرهیبت است که چشم دیگر واژهها را نمیبیند. مثل موج نیرومندی که ما چهرة کفآلود موج را از یاد میبریم. واژه «کوزه» که چند بار تکرار شده است. اما بر فراز موج درهم میشکند و ما از هیبت پیام شعر در حیرت میمانیم: کجایند کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟ کوزه که لفظش فضای شعر را پر کرده بود، در جهان معنی غایب میشود و نگاه ما به انسانهایی است که نیستند. «کوزه» انگار پردهای بود که به کناری رفت. شبیه تکرار کوزه، تکرار واژه «دم» را در بیت دگرمی بینید.
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم
اگر در آن رباعی واژة «کوزه» در دو بیت، پنج بار تکرار شده بود، در این رباعی «دم» در یک بیت چهار بار تکرار شده است؛ منتها ذرهای ناهمواری در بیت نیست! چندباره هم که بیت را بخوانیم و در ذهنمان تکرار کنیم، روانتر و پسندیدنیتر میشود. درحالی که گاه در یک غزل اگر واژهای دو بار تکرار شده باشد، خوش به گوش نمینشیند. در رباعی خیام، رباعی مثل نهری میجوشد و صورت رباعی یا واژهها را به کناره میراند. مائیم و جریان زلال و نیرومند رود اندیشه و معنی. رباعی انگار پوست میاندازد و تا آن را میخوانیم و معنایش و پیامش را میشنویم، دیگر به لفظ نیازی ندارد. بگذارید یک مثالی برایتان بزنم. شاید در مقایسه، مقصود و تفاوت روشنتر شود. حافظ سروده است:
میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهای است که هیچ آفریده نگشادست
در این بیت واژه «هیچ» تکرار شده است. گوش من به من میگوید این تکرار ملیح نیست. حال ببینید در این رباعی، خیام همین واژه را چهار بار تکرار کرده است:
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمعِ طربم، ولی چو بنشستم، هیچ من جامِ جمم، ولی چو بشکستم، هیچ
نهتنها «هیچ» تکراری به نظر نمیرسد، بلکه انگار درست در جای خود نشسته است. گویی نگاه ریاضی خیام، در ساماندهی جای واژهها در رباعی به او کمک کرده است. واژههای تکراری به گونهای در جای خود خوش نشستهاند که کوچکترین ناسازی یا ناهمواری یا خدشهای به نظر نمیآید و یا نوای خارج نا همخوانی به گوش نمیرسد. ببینید این چهار «هیچ» با هم کاملاً متفاوتند. این معجزه اندیشه وهنر و معماری زبان است!
آن و دم ما و شما با خیام و با طرب بگذشت. : «تُنگ و جام شربت انگور که دمادم امروزه تطاول آن می نمایید را بگذاریم باشد[1].» حال سخن که بدین جا رسید آیا خیام که اینهمه از می سخن گفته و آب انگور را ستایش کرده، اهل نوشیدن شراب بوده است؟» :
گویند کسان: بهشت با حور خوش است من میگویم که: آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهلشنیدن از دور خوش است
امّا، از کجا باید بدانم؟! ولی این نکته را میتوان فهمید که مستی خیام و مستی حافظ و مولوی و سعدی، مستی فراعقلانی است. «عقلِ مست» یا «عقل مستانه» شاید تعبیر بهتر باشد. فراتر از عقل معمول است. این مستی به معنای به اصطلاح لایعقلی نیست. در مستی معمولی عقلْ پست میشود، عقل مستانه غیر از عقل پست است! شنیدهاید مستها چگونه تلوتلو میخورند؟ گر به دقت در احوالشان بنگرید: هویدا است که از صلابت روح و روان به دوراند! مستی خیام چیز دیگری است. شاید بهتر از همه، مولوی شناسة این مستی را تبیین کرده است. میگوید:
باده غمگینان خورند و ما ز می، خوشدل تریم رو به محبوسان غم ده ساقیا، افیون خویش
باده گلگونهست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیام موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسون خویش
تمام سخن همین است، مستی ورای خردمندی و مستی مادون خردمندی. در مستی خرد، خرد شکوفا میشود، مثل حالت الهام شاعرانه، در مستی مادون عقل ذهن مختل میشود و زبان هم هرز میشود. حافظ مگر نگفته است:
مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری!
زمخشری که معاصر خیام بوده است، در رسالهای خیام را «حکیم الدنیا و فیلسوفها، الشیخ الامام الخیامی» وصف کرده است. این نحوه وصف، ظاهرا با کسی که می خواره باشد، نمیتواند همساز باشد. ممکن است بگویید خیام در خلوتش «می» نوشیده است. نه دلیلی بر اثباتش داریم و نه نفیاش، از طرفی «محتسب را درون خانه چه کار؟!» شاید هم از همین شربت انگوریی ،که ما امروزه نیز استفاده می کنیم . این هم آب انگور است و گلرنگ است. از بهترین انگور یاقوتی تاکستانهای حمریان! ما هم ساقی میشوم ! :
من بندة آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
لحظه ای… نه همان «دم» مناسبتر است. «لحظه» طولانی است و شتاب دم را ندارد، دمی که انسان نیست شده است، در آن دم، دم هست میشود! بهویژه این حرف «میم» که لبهای ما را میبندد. نشانی از یک گذار و نهایت دارد. وقتی میگوییم «می»، دهانمان باز میشود، تشنه جرعهای هستیم. وقتی میگوییم «دم»، لبهایمان بسته میشود. در آن دم انسانْ فانی شده، بنده است. از خویش رها شده است. اگر از من بپرسید، این رباعی یکی …، نه زیباترین ترانة توحیدی خیام است. اکثراً با آواز می خوانیم :
من بی میِ ناب زیستن نتوانم بیباده، کشید بار ِتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
نُه بار حرف «میم» و یازده بار حرف «نون» به این رباعی، بافتی ابریشمین داده است؛ نوایی نرم و بهشتی. مصرع اول با «من» آغاز میشود و با «نَم» تمام میشود. یک دور تمام، یک ماه مینا! از حیث مضمون هم من معتقدم یکی از بهترین ترانههای خیام است. آن دم نایاب گویی یافت شده است، منتها خیام تا هست، از شکار دم ناتوان است. به نظر من ناتوان است، یعنی خود از جنس دم شده است! ما وقتی نقطة التقای «آن» و «دم» و «ناکجا» را درمییابیم یا میفهمیم که خودمان از جنس آن و دم و ناکجا شده باشیم. به نظرم این حرف، مهمترین سخنی است که میتوانیم از خیام بیاموزیم… بگذارید سخنم را اصلاح کنم. این حرف مهمترین نکتهای است که من در زندگی با خیام از او آموختهام. من در قنوت نمازم گاهی این رباعی را میخوانم؛ بارها میخوانم!
باز از خیام می خوانیم :
این قافلة عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی، غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب میگذرد
عمرمان با طرب می گذرد. عمری با خیام. خیام در آئینة نگاه و موسیقی سخن ما . تا دمانی که زنده ایم،زنده اند . آن دمان فراموشنشدنی را در ذهنمان بازآوری میکنیم. نکتهها را مینگاریم تا مبادا از آن دمان نکتهای را از یاد فروافکنده باشیم . دمانی که چهل و پنج سال از آنش میگذرد، اینچنین زنده و معطر در دفتر و ذهنم ثبت شده باشد… همه یاران حلقه آن دمان درگذشتهاند! آن دم هم گذشت. گذشت؟! ناگاه لرزشی در درون تکانم داد. فقط من ماندهام!
ساقی، چو از این دیر کهن درگذریم با هفتهزار سالگان سر به سریم
آن دم در جهان افسانهها، انگار نه چهل و پنج سال پیش، بلکه هزار سال پیش اتفاق افتاده بود. هزار سال پیش؟! در نا زمان و ناکجا! اما غباری نگرفته است، تر و تازه و زنده است، گویی همین دم بود! لحظههایی از عمر تبدیل به زندگی میشوند، در ذهن میمانند؛ ستارههای آسمان زندگیاند. طعم آن روزها و شبها را تا همیشه حس میکنی. این معنای زندگی است !
« دریغا،این چه عصری و چه کانون فرهنگی است که همه بیداران بناچار در آن در نسیان اند و همه تلبیسان هشیارنما در لباس مصلحت برفته رزاقان دهر و سرمست دینارند».
1. الهی قمشه ای، حسین .( 1393). شراب نیشابور ، خیام نامه ، شماره 189 ، ص5 .
[1] . شربت های متنابه ای از آمیخته به شیره انگور، امروزه در فروشگاه های هر کوی و برزن به وفور یافت می شود .
ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...
ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 23:17