زیباشناسی سخن چیست؟

خرید بک لینک

زیباشناسی سخن چیست؟

دیباچه

با فضل و عقل و دانش داد سخن توان داد چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد (حافظ،غ. ش. 154)

راست آن است که هنوز زیباشناسی سخن، در ادب پارسی، آنچنانکه شایسته این ادب گرانسنگ و پهناور است، کاویده و شناسانیده نشده است؛ و کتابی که به روشنی و رسایی، نشانگر ارزشهای زیباشناختی، در سخن پارسی بتواند بود به نگارش درنیامده است.

شگفتا! هزار سالی بر ادب ایران گذشته است؛ و هنوز ابزارها و شیوه های شناخت این ادب، به روشنی و بسندگی و کارایی، به دست داده نشده است؛ به سخنی دیگر، ادب پارسی هنوز ناشناخته مانده است. زیرا آنچه ادب را پدید می آورد مگر ارزشها و بنیادهای زیباشناختی در آن نیست. آنگاه که سخن پندارینه، پیکره و پوسته ای نگارین و بزیور می یابد، ادب پدید می آید. آنچه آن را ادب می نامیم، مگر شیوه هایی سنجیده و هنری در بازنمود اندیشه نیست. در دانشهای زیباشناسی ادب، از این شیوه ها سخن می رود؛ و ترفندهای شاعرانه بر رسیده و کاویده می شود. از این روی، اگر زیباشناسی ادب شناخته نیاید، ادب، به شایستگی و درستی، شناخته نخواهد شد.

پس چرا زیباشناسی سخن پارسی، آنچنانکه شایستۀ آن است بازنموده نشده است؟

در آنجا که سخندانان و سخن سنجان ایرانی، به ژرفکاوی و موشکافی، ادب تازی را پژوهیده اند و کتابهایی گرانسنگ و پرمایه در این زمینه نوشته اند، چرا ادب پارسی، آنچنانکه شایسته آن است، از دید زیباشناسی، کاویده و شناسانیده نشده است؟ پاسخ این است:

ادب پارسی، با همۀ فسونکاری و دلاراییش، همواره در سایه و کناره مانده است؛ واگر بدان پرداخته اند، چونان دنباله و وابسته ای از ادب تازی بوده است؛ از این روی، این دو ادب که در ساختار زبانشناختی و کاربردها و بنیادهای زیباشناختی از هم جدایند، با هم درآمیخته اند. بدین سان، چهره راستین سخن پارسی، در پرده پوشیدگی نهان مانده است. چه بسا، در بررسی زیباشناسانه آن، از روشها و هنرهایی سخن رفته است، که پیوندی چندان با زبان و ادب پارسی ندارند؛ نیز پژوهندگان، هر زمان که برای ترفندی شاعرانه، نمونه ای روشن و گویا در شعر پارسی نیافته اند، نمونه ای از ادب تازی را به گواه آورده اند.

بر بنیاد آنچه نوشته آمد، کندوکاوی ژرفتر در ادب پارسی، و تلاش در آشکار داشتن و شناسانیدن چهره راستین آن، بدان سان که می سزد، بایسته و ناگزیر است.

نا گفته پیداست که انجام کاری چنین پردامنه در توان یک تن نیست. تلاشهای پراکنده و یافته ها و دیدگاههای گونه گون، سرانجام، می باید هماهنگ و همساز گردند؛ با هم درآمیزند؛ تا نمودی سنجیده و پذیرفتنی از زیباشناسی سخن پارسی را بتوان به دست داد.

دستور ادب

به همان سان که در زبان از دستور گزیری نیست؛ و زبان آموز به ناچار می باید هنجارها و قانونمندیهای زبان را به یاری دستور (گرامر ) آن فراگیرد، در ادب نیز از این دانش گزیری نیست. ادب آموز برای آنکه بتواند ادب را بشناسد، آن را بکاود و بگزارد، می باید از پیش با این دانشها به ژرفی آشنایی یافته باشد؛ و با هنجارها و قانونمندیهای ادبی خوگر و خوگیر شده باشد. این سه دانش یا سه فن «رسایی در سخن» دستور ادب را می سازند.

زبان و ادب

بسیارند کسانی که چون از زیباشناسی سخن ناآگاهند، زبان و ادب را درهم می آمیزند؛ و آن دو را از یکدیگر باز نمی شناسند. آنان، به خامی، می انگارند که چون با زبان آشنایند و آن را به کار می گیرند آشنای ادب نیز هستند. برای شناخت ادب، دانستن زبان بایسته است؛ امّا تنها به زباندانی نمی توان بسنده کرد. ادب زبانی است که پرورده شده است؛ سرشت زیباشناختی یافته است.

هنرمند از آن برای راه بردن به آرمانهای هنری خویش و آفرینش زیبایی سود جسته است. ادب از زبان آغاز می گیرد و بر می خیزد؛ امّا در آن نمی ماند؛ به فراتر از آن می رسد. زبان را در راهی نو برای رسیدن به آرمانها و آماجهایی نو، درمی اندازد. زبان برای سخنور تنها مایه و زمینه آفرینندگی است. شاید پیکره و ساختار برونی در زبان و ادب یکسان بنماید، لیک سرشت و ساختار درونی، آرمانها و پیوندها، نهانیها و ژرفاها در این دو یکسان نمی توانند بود.

زباندانی دیگر است و سخندانی (= ادب دانی) دیگر. ادب دان هنرشناس سخن است. کسی است که می تواند زبان را، از دید ارزشهای هنری پرورده و نهفته در آن بکاود و بگزارد. این کار از زباندان یا سخنگوی بدان برنمی تواند آمد.

آموزه ها، انگیزه ها

سخنور جانی تازه در کالبدی آشنا که زبان است در می دمد. درست است که واژگان در ادب کمابیش همانهاست که در زبان نیز به کار گرفته می شود، امّا درونمایه های هنری، شور و تپندگی انگیزندگی و افروزندگی، در آن دو یکی نیست. به سخنی دیگر، ادب زبانی است که شورانگیز شده است. پیام ادب فزونتر و فراتر از آن است که تنها پیامی برای سر بماند؛ راهی به دل نیز می جوید. تنها سر را نمی آموزد؛ دل را نیز بر می افروزد. ادب زبانی است که جادوی هنر آن را شگفت و شیرین و شورانگیز کرده است. در این هنگام، زبان دیگر زبان نیست؛ پدیده ای هنری است. هر آنچه درباره هنر می اندیشیم و می دانیم، هر آنچه شایسته یا بایسته هنر است در زبان، زبانی که به قلمرو جادویی ادب رسیده است نیز راست می آید و رواست. سخنور، چونان هنرمندی آفریننده، بهره ای دیگر از زبان می برد. آن را در قلمروی دیگر به کار می گیرد. بهره ای که سخنور از زبان می برد، آن بهره ای نیست که ما در گفته ها یا نوشته های روزانه خویش از آن می بریم.. سخنور تنها نمی خواهد به یاری زبان اندیشه ای را از ذهنی به ذهنی دیگر برساند. او تنها در پی نیست که به یاری همزبانی به هم اندیشی برسد؛ آنچه او می خواهد همدلی است. اندیشه هایی که تنها در سر می مانند و راهی به دل نمیگشایند، در چشم او چندان ارجی ندارند. آموزه ها در قلمرو ادب به ناچار می باید به انگیزه ها دیگرگون شوند. سخنور، چونان هنرمند، اگر می آموزد برای آن است که برانگیزد. زبان زمانی سرشت و ساختار هنری می یابد؛ می پرورد؛ به ردۀ ادب فرا می رود که انگیزنده و شورآفرین شده باشد؛ گذشته از پیام ذهنی برای سر، پیامی عاطفی برای دل نیز در خود نهفته داشته باشد.

آرمان هنری

آرمان هنری، از دیدی، جز این نمی تواند بود. هنر زمانی هنر است، زمانی راستین و سرشتین است که هنر دوست را برانگیزد. مرزی که هنر را از دیگر آفرینشهای آدمی جدا می کند، جز این نمی تواند بود. تلاش هنری زمانی به فرجام می رسد، هنرمند زمانی در آفرینش هنری خویش کامیاب است که شوری آفریده شود. موجی هر چند خُرد و کم دامنه، در دریای دل، برخیزد. هر چه انگیزندگی در پدیده ای هنری فزونتر باشد، آن پدیده ارزش هنری و زیباشناختی فزونتری خواهد یافت. هنر زمانی به فرازنای پروردگی سرآمدگی می رسد که یکسره توفندگی و تپندگی باشد. آنچنان هنردوست را برانگیزد و برافروزد که پایداری و ایستادگی او را در هم بشکند. پوسته تنگ و ستبر «من» را در او از هم بدرد؛ او را از او بستاند؛ در آن هنگام، پیام هنری آنچنان نیرومند و رساست که نمی توان آن را نپذیرفت. پیامی است که چون از ژرفای جان جوشیده است، کاونده و کوبنده راه خویش را، به هر شیوه، به ژرفای جان می گشاید. پیامی است که هیچ چند و چونی را برنمی تابد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما را به هماندیشی؛ آنگاه به همدلی فرا می خواند و ناگزیر می گرداند. بزرگترین کردارهنرمند، شگرفترین توان او این است که می تواند، به فسونی فسانه ای، جان خویش را در کالبد ما بدمد. از ما خود را بسازد. ما را، حتّی بر کامه[1] ما به همسویی و همدلی با خویش، به یگانگی بکشاند. هنرمند افسونگری است که از بیگانگیها آشنایی می سازد؛ ازپراکندگیها یگانگی می آفریند. اوست که سخن واپسین را می گوید.

آنچه را که دانشمندی ژرفکاو با آزمونهای علمی خویش، یا فرزانه ای فیلسوف با برهانها و پویشهای ذهنی خود نتوانسته اند آنچنان آشنای ذهن ما گردانند که آن را بپذیریم، هنرمند با جادوی هنر خویش، به یاری آن توان سهمگین و شگرف که بندها و مرزها را، به یکباره، از هم می گسلد و درهم می کوبد، از من ، او می سازد؛ آنچنان جان و اندیشه خود را در ما می دَمَد که آن را بخشی از ذهنیّت و نهاد خویش می توانیم شمرد. این توان شگرف از آن است که هنرمند دل را آماج می گیرد؛ آن کانون شگفت انگیزه ها را که توانهای درونی و هنجارهای روانی ما در آن فروخفته و در نهفته اند.

بیگانه آشنا

آری هنرمند راستین اوست که خود را به هر جای و به هرکس در می گسترد؛ ما را از ما می پردازد؛ تا از خویش بیاکَنَد. او گوشه های تاریک ذهن و دل را می کاود؛ چهره هایی ناشناخته از ما را در ژرفای جانمان می جوید؛ بدر می کشد؛ آشکار می دارد که بر خود ما دیری پوشیده مانده اند. ما گونه ها و چهره هایی دیگر از خود را، به افسون هنر او، در وی باز می یابیم و می آزماییم. هنرمند به نهانخانه نهاد ما راه می برد؛ بیگانه ای است که هنوز از گرد راه نارسیده، یار یکدله ما، همدل همراز ما می گردد.

اگر حافظ را دوست می داریم، اگر فردوسی را به یکدلگی و دوستی دیرین می پذیریم، اگر شوریده و شتابان در غزلهای مولانا، از رنجها و اندوهان می گریزیم، اگر سعدی پناه دلزدگیها و ملولیهای ماست، اگر آنچه را دیری ناآگاه در دل داشته ایم، روشن و آشکار از زبان خیام می شنویم، همه از آن است که این سرآمدگان سخن، چونان هنرمندانی بزرگ و بی مانند، خود را از ما می سازند؛ خود را در ما می دَمند. از بیگانگان آشنایان دیرین پدید می آورند. دریافته ها و آزمودههای آنان دریافته ها و آزموده های ما می شود. از آن است که سروده های آن ناماوران و سخنورانی مانند آنان تپنده و شورانگیزاست. از آن است که این سروده ها در شمار پرورده ترین و پیراسته ترین نمونه ها در سخن هنری در قلمرو ادبند.

شور و تپش، آرمان هنری در ادب، در گرو ارزشهایی زیباشناختی است که زبان از آنها بی بهره است.

پیام هنری در ادب

کوتاه سخن آنکه زبان آمیزه ای است از آواها و واژگان که به یاری آنها، بر بنیادِ برنهادگی[2] اندیشه ای را از ذهنی به ذهن دیگر می رسانیم. سخنور، زبان را چونان مایۀ آفرینش هنری به کار می گیرد؛ امّا تنها بدان بسنده نمی کند که اندیشۀ خویش را به شنوندگان و خوانندگانش برساند؛ اگر چنین کند هنرمند و سخنوری بگوهر و توانا نیست. او اندیشۀ خویش را به یاری انگیزه می پرورد. اندیشه آنگاه که با انگیزه درآمیخت، پیام هنری را در ادب پدید می آورد؛ اندیشه برای سر؛ انگیزه برای دل. سخنور، هنرمندی که با واژگان زیبایی می آفریند، اگر اندیشنده است، نمی تواند انگیزنده نباشد. چه آنکه گوهره و جانمایۀ هنر انگیزندگی است. در سخن هنری نیز اندیشگی می باید، به ناچار، سرانجام به انگیزگی برسد؛ تا پدیده ای هنری آفریده شود. بدین سان، زبان به قلمرو جادویی هنر در می آید و به ادب دیگرگون می گردد.

رنگها، سنگها، آواها

زبان برای سخنور به رنگها می ماند برای نگارگر؛ یا به سنگها برای پیکرتراش؛ یا به آواها برای آهنگساز. رنگها آنگاه که به قلم نگارگرانی شگفتی کار چون «داوینچی» یا «روبنس» یا «رامبراند» با هم در می آمیزند ،جانی شگرف می یابند. پرده هایی برنگاشته می شوند، با ارزش زیباشناختی بسیار که بس از آن رنگها دورند. تخته سنگی بی ارج که به هر تخته سنگی دیگر می ماند، آنگاه که قلم آهنین هنرمندی بیمانند چون «میکل آنژ» آن را بر می تراشد، دیگر تخته سنگی مرده و افسرده نیست؛ جان می گیرد. آنگاه که «میکل آنژ» قلم به می گیرد، موسی یا داود از دل سنگ سخت بدر می آیند. در آن هنگام، تخته سنگ موساست ؛ داود است. آواهای پراکنده آهنگین، آنگاه که با هنر فراسویی و جادویی موسیقیدانی چون «بتهوفن» درهم می تنند؛ به یکدیگر می پیوندند؛ در می آمیزند، پیکره هایی بشکوه، شگفت، جاندار می آفرینند که سنفونیهای اوست. «بتهوفن»، جان بی آرام و شوریده خویش را در این پیکره های شگرف می ریزد؛ می دمد. آنچنانکه گویی هر سنفونی او، پاره ای از جان اوست؛ هنوز تپنده؛ هنوز ناآرام. هر سنفونی او توفانی است سهمگین که در پیکره آواها به بند کشیده شده است. آنگاه که توفان بند می گسلد، تو را همچون خاشاکی، خُرد و سبک بر می گیرد؛ درمی رباید تا در جهانهایی ناشناخته و رازآمیز؛ در جهانهاي جان در اندازد. نگاره های داوینچی، روبنس و رامبراند آمیزه ای از رنگهاست؛ اما چیزی است فراتر از آنها. تندیسه های میکل آنژ از سنگ برآمده اند، امّا سنگ نیستند. سنفونیهای بتهوفن را آواها پدید آورده اند. لیک این آواها در پیکره سنفونی او جانی یافته اند که هنر بتهوفن است.

به همان سان، واژگان، واژگانی که کمابیش همانهایند که در گفتار و نوشتار به کار می گیریم، غزلهای خواجه، داستانهای دَرپیوسته[3] شاهنامه، مثنوی مولانا، و چامه های خاقانی را پدید می آورند. لیک راز در چیست؟ چه شده است که این واژگان در سروده های فردوسی، حافظ،، مولانا یا خاقانی از گونه ای دیگرند؟ پاسخ این است :

واژگان در سروده های این سخنوران سترگ، این هنرمندان شگرف آنچنان به کار گرفته شده اند؛ به هم در پیوسته اند؛ سامان گرفته اند، که جان یافته اند. جان هنر که در این کالبدهای واژگانی دمیده شده است، جز شور و انگیزندگی نیست. جادوی هنر مُهر خویش را بر این واژگان نهاده است. واژگان در شعر به رنگها می مانند در نگاره؛ به سنگها در تندیسه؛ و به آواها درساخته های موسیقی.

زباندانی، ادبدانی

امّا از آنجا که ما هر دم با واژگان در پیوندیم؛ هر روز بارها، در گفتار یا در نوشتار، آنها را به کار می گیریم؛ حتّی آنگاه که خموشیم و در گوشه های تنهایی به اندیشه نشسته ایم به یاری واژگان می اندیشیم، همواره به آسانی، مرز باریک در میانه زبان و ادب را در نمی یابیم؛ و این دو را از هم، آنچنانکه می شاید، بازنمی شناسیم. از این روی، زباندانی گاه با ادبدانی یکی پنداشته می شود.

سروادِ[4] سرشت

بازشناختِ زبان از ادب، آنگاه بیش از پیش دشوار می گردد که رفتارهای هنری و هنجارهای زیباشناختی در سروده ها برهنه و آشکار نباشند. آنچنانکه سروده به گفته بماند. سروده، گاه آنچنان روشن و روان، و بدور از آرایه های سخن و زیورهای برونی است که نمی توان ارزشها و جانمایه های هنری را از آن، به روشنی و آسانی، بدر کشید و باز نمود. در سروده های سخنورانی چون فردوسی و فرخی سیستانی که به شیوۀ کهن خراسانی شاعری کرده اند، گزارش سخن، از دید زیباشناسی، و بازیافتن و بدر کشیدن ارزشهای هنری نهفته در آنها، گاه بس دشوار است. در شاهنامه، در آن نامه ورجاوند و بی مانند که کارنامه و تبارنامۀ تیره های ایرانی است و بزرگترین و پرمایه ترین نامۀ پهلوانی در ادب جهانی، بارها به بیتهایی باز می خوریم، آکنده از انگیزش و افروزش، امّا در برون، برهنه و بی بهره از زیورهای سخن. در چنین سروده هایی تپنده ،گرم ،گیرا، جانمایه های هنری و راز نهان شور را می باید در سختگی و سُتواری سخن، و در پیوندی پولادین یافت که پاره های آن را به هم می پیوندد. این گونه از سروده ها از آنجا که یکباره، از جوششها و خیزشهای درون برخاسته اند، با همۀ برهنگی و بی زیوری، سراپا شور و شورشند. از آنجا که از توفانهای ناخودآگاه درون برآمده اند، توفان برمی انگیزند. شاهنامه، از آنجا که زاده باوری پولادین و فرزند شیفتگی است، از آنجا که شعر جان است، نه شعر نان. چونان آتشی است که یکباره در جان می گیرد؛ و آن را هر چند خام باشد، به پختگی و سوختگی می کشاند. شاهنامه انفجاری است سهمگین در درون سخنوری سرشتین و بگوهر چون فردوسی که موجهای توفنده و افروزنده آن، هرآن جان آشنا را که در گذر خویش بیابد، می افروزد و می سوزد. شعر فردوسی فریاد ناخودآگاه است؛ از این روی خواه ناخواه در گوش جان جای می گیرد؛ و در دل، هنگامه ها می آفریند. سرواد ِسرشت است؛ از آن روی، هرسرشت را دریاوش، می توفاند و بر می آشوبد. زیبارویی است فسونکار و هوشِ خیز که بی هیچ آرایه ای، دل می رباید و در جان می آویزد. زیبایی در این گونه از سروده ها که برجسته ترین و پرورده ترین نمونه ها در شعر شورند، سرشتی و درونی است. به آن[5] خواجه می ماند که می توانش دریافت؛ امّا نمی توانش بازگفت.

این همه از آن است که آفرینش هنری، در این سروده ها، در فرازنای سرآمدگی است. ارزشهای زیباشناختی آنچنان با تار و پود سخن در آمیخته اند، آنچنان سرشتین و درونی شده اند که نمی توان آنها را از پیکره سخن گسست و جدا از آن، بررسید و بازنمود. این نهان زیبا آنچنان پر فرّ و فروغ است که آشکار سخن را می آراید. جانی است که تن را زیور می بخشد. آرایه های برونی را در این گونه از سخن شگرف و ناب جایی نیست. فرّهی و فروغ سخن، زیبایی آرایه ها را فرو می پوشد و بی ارج می دارد. دلارایی است دلارام که برای دلربایی و آشوبگری نیازی به بزک و آرایش ندارد. سیمین تنی است که او زیورها را می آراید؛ نه زیورها او را.[6]

از این روی، برای کندوکاو در این گونه سروده های سرشتین می باید از زیباشناسی دیگری بهره جست، که بیشتر بر پیوندهای واژگان، چگونگی به کار گرفتن آنها، و بافت آوایی سخن بنیاد گرفته است؛ تا بر آراستگی و برساختگی برونی.

به هر روی، به یاری سه دانش زیباشناسی در سخن: بدیع، بیان، معانی است که می توان زبان را از ادب بازشناخت؛ و به مرزی باریک که آن دو را از یکدیگر جدا می کند راه بُرد.

از آنچه نوشته آمد آشکار می گردد که ادب آموز را از آموختن این دانشها گزیری نیست؛ و آشنایی سنجیده و درست با ادب در گرو آگاهی از رفتارهای ویژه هنری است در زبان که آن را می پرورد؛ و تا قلمرو زیبا و فسونکار ادب فرا می برد.

چگونگی آموزش در زیباشناسی سخن

سخنی دیگر در این دیباچه که از آن گزیری نیست، چگونگی آموختن زیباشناسی است در ادب. پیش از این، نوشته آمد که زیباشناسی دستور ادب است. اگر زبان آموز قانونمندیها و هنجارهای زبان را در دستور می آموزد، برای آن است که بتواند از آنها در شناخت زبان بهره جوید؛ و آنها را در گزارش زبان به کار گیرد. آموزه های دستور به تنهایی ارزشی نمی توانند داشت؛ ارزش آنها در کاربردی است که در زبان می یابند.

اگر می آموزیم که واژه چیست؛ گونه های آن کدامند؛ کَی واژه در هنجار «کنندگی»[7] است یا «کار رفتگی»[8]، یا جز آن، برای آن است که بتوانیم زبان را به درستی و روشن بگزاریم؛ و از این آموخته ها، در درست گفتن و درست نوشتن بهره جوییم .دستور، بی پیوند و بدور از زبان بیهوده و ناکارا است.

در زیباشناسی سخن نیز که دستور ادب است، روش کار همان است. اگر هنجارهای زیباشناختی و کاربردهای ویژه را در ادب می آموزیم، برای آن است که بتوانیم آفریده های ادبی را بر بنیاد آنها بگزاریم و بکاویم؛ و از آن زیر و بمها و سایه روشنهایی در سخن که زبان را سرشت هنری می بخشند و به ادب دیگرگون می سازند، آگاه شویم. از این روی، آموزه های زیباشناسی به تنهایی چندان ارجی نمی توانند داشت. این آموزه ها به کلیدهایی می مانند که به یاری آنها می توانیم درهای ادب را بر روی خویش بگشاییم؛ به ژرفاهای سخن هنری راه جوییم؛ و گوشه های نهان و تاریک آن را بیابیم و بكاويم. بدین شیوه است که می توانیم، کمابیش راز و فسون هنر را در ادب آشکار داریم و بازنماییم. به یاری این آموزه هاست که می توانیم، چونان سخندان و سخن سنج، آنچه را سخنوران، به جادوی هنر خویش آفریده اند، از دید زیباشناسی و هنرپژوهی بکاویم و بگزاریم؛ و ارزشهای نهفته در آنها را بدر کشیم و باز نماییم.

از این روی، در زیباشناسی سخن، تنها به آموختن نمی توان بسنده کرد؛ آموختن می باید ورزیدنی باشد. سخن آموز سرانجام می باید آنچنان در آموختن توانا و پرورده شده باشد که بتواند آموخته هایش را به کار گیرد و بورزد. آموخته ها، به یاری پیگیری و تلاش، می باید آنچنان در ذهن جای گرفته باشند که بتوان بی درنگ و دشواری، سروده ای را، از دید زیباشناسی، کاوید و بررسید. ادب آموز می باید آنچنان با آموزه های زیباشناختی، در ذهن پیوند گرفته باشد و بدان ها خوگیر شده باشد که هر زمان که می سزد، بتواند به آسانی، از آنها در گزارش سخن بهره جوید. برای نمونه، به همان سان که درودگر، برای آنکه تخته ای چند را به هم بپیوندد و از آن دری یا پنجره ای بسازد، می داند که کدامین ابزارها را می باید به کار بگیرد و از آنها چه سان برای رسیدن به خواست خویش بهره جوید، ادب آموز نیز می باید آموزه های زیبا شناختی را که ابزارهای کار اویند، همواره در دسترس ذهن داشته باشد؛ و هر زمان که می خواهد متنی را بگزارد و بکاود، بی هیچ درنگ و دشواری، از آنها بهره جوید. این گونه چیرگی ذهنی و خوکردگی به آموزه های زیبا شناختی تنها در سایه تلاش پیگیر و کاربرد بسیار آنها فرادست خواهد آمد.

آموختنی و ورزیدنی

از این روی، سرشت دانشهایی چون زیباشناسی سخن، به ویژه آنگاه که می خواهند آنها را چونان درس بیاموزند، سرشتی دوگانه است. این دانشها یا درسها هم آموختنی اند هم ورزیدنی. آموخته ها را می باید بارها به کار گرفت و در متنهای ادب ورزید؛ از این روی، ناگفته پیداست که برای چیرگی در کار ادبدانی، نمی توان تنها به آموختن بسنده کرد. ادب آموزی که می خواهد در کار آموختن کامیاب آید و ادب دان گردد، می باید هر متنی ادبی را که هر زمان فراپیش خویش دارد، از دید زیباشناسی سخن، بکاود؛ آموخته های خویش را همواره در متن به کار گیرد و بورزد؛ تا زمانی که آموزه های زیباشناختی با ذهن و نهاد او در آمیزند؛ و کمابیش به شیوه بازتابهای شرطی، پیامهای نهفته زیباشناختی را در سخن بر او آشکار دارند.

این باز خوانی از دیباچه و مقدمه کتاب «بیان » دکتر میر جلال الدّین کزازی است که در فرجام دیباچه می گویند: اگر بخت یار باشد و روزگار دمساز، دو قلمرو دیگر زیباشناسی، معانی و بدیع نیز به همین شیوه بررسی خواهد شد؛ تا چه قبول افتد و که در نظر آید!

دکتر میرجلال الدین کزازی. مردادماه ۱۳۹۸


[1] . برکامه: به رغم.u2003

[2] . برنهادگی: مواضعه.

[3] . در پیوسته: منظوم .u2003

[4] . سرواد: شعر.u2003

[5] . شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد؛ بنده طلعت آن باش که آنی دارد.

[6] . سعدی فرموده است: به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را ،-- توسیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی.

[7] . کنندگی: فاعلیت .

[8] . کار رفتگی: مفعولیت.

ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...

ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:33

صفحه بندی