پیروان طریقت و سخنوران حقیقت جو ذکر « لا اله الاّالله » را از لوازم بل از پایه های سیر و سلوک و وصول به علم یقین قرار داده و غفلت از آن را از موانع وصال بر شمرده اند . یاد آگاهانه ی محبوب ، موجب می شود تا رونده ی راه حق ، عهد پیمان بندگی خود را با خالق و حبیب خویش تجدید کرده ، شهد ذوق روزگار وصل را درکام جانش تازه بدارد.
صدّیقان راستین همواره بر آن سرند تا افضل اذکار را بر دل و جان جاری سازند،و آن عبارت است از نفی ما سوی الله که شاخص آن «لا» (اله) و اثبات , ذات احدیت که با «الاّ» , (الاالله) ابراز و اظهار می گردد ، که سالک صادق ، غیریت و دویی را جاروب «لا» از دل نزداید ، و با مصباح «لا» چراغ جان را نیفروزد و با آتش «لا» تعینّات را نسوزاند و با نهنگ «لا» دو عالم را ننوردد و با تیغ «لا» وابستگی ها را نگسلد ، نمی تواند لاف «الاّ» , زند و به سرای «الاّ» پای گذارد و به صدر « الاّ» رسد و سلطنت «الاّ» را درک کند و به وحدت «الاّالله» دست یابد .
بر پایه ی « وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيرًا لَّعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (انفال ،45؛منافقون،10) ذکر و پاس داشت همواره ی یاد محبوب و ستیز پیوسته با نسیان انس اوست و تا سالک، خلوت سرای دل را از اضداد[1] و اصنام و شیاطین نسترد و زنگار غیریت را از روی آینه ی دل، منزلگاه و خلوتگاه حق ، نزداید و حجاب های دویی را به کنار نزند و ترک انانیت [2]ننماید ، یار در آنتجلی نمی کند .
عرفا , و علما , و مشایخ , صوفیه , با رویکرد به کلام حضرت رسالت ، تهلیل (لااله الاّالله ) را افضل اذکار[3] می دانند و از میان همه ذکر ها ، این لطیفه را برگزیده اند ، زیرا صورت آن ترکیب یافته است از نفی اغیار و محدثات و ثبوت وجود قدیم[4] ، چه به «لااله » نفی ماسوایِ حق می کند و به« الاّالله» اثبات , حضرت عزت می کند ، تا چون بر این مداومت و ملازمت نماید ، بتدریج تعلقات روح از ماسوای حق به مقراضِ « لااله» منقطع شود و جمال سلطان ِ «الاّالله» از پس تتقِ عزت متجلی گردد»( نجم رازی ، 1374: 269 ).
آفرینش را همه پی کن به تیغ « لااله» تا جهان صافی شود سلطان «الاّالله» را ( همان،270 )
در این معنی در تمهیدات آمده است که : « لااله» عالم عبودیت است و فطرت و «الاّالله» عالم الهیت است و ولایت و عزت ، دریغا روش سالکان ، در دور « لااله» باشد... . پس چون به دور «الاّالله» رسند ، در دایره « الله» آیند .... . «لا» دایره ی نفی است ؛ در اوّل قدم در این دایره باید نهاد ؛ و لیکن متوقف و ساکن نباید شد که اگر در این مقام سالک را سکون و توقف افتد ، زنّار و شرک روی نماید (عین القضات همدانی ، 1373: 74).
در کیمیای سعادت آمده است :« سر و لباب همه ی عبادت ها ذکر است ؛ بلکه اصل مسلمانی کلمه ی « لااله الاّالله» است و همه ی عبادات دیگر تأکید این ذکر است ( غزّالی ، 1368: 1/252 ).
امّا گروهی از این طایفه از جمله شبلی ، « ّالله، ّالله» را در ذکر برگزیده ، بس بر زبان می راند[5] . عارفان و عالمان سخنور و نادره پردازان از کلمه ی توحیدی « لا» (لااله) که مقام نفی است و «الاّ» (الاّالله) که مقام اثبات است ، به تشبیهات و تصویر گری های زیبا دست یازیده و دّرهای معانی سفته اند .
شاعر شروان با واژه پردازی زیبایی ، «لا» و «هو» را مَرکبِ لاهوت می داند که سالک راکب را به عالم الهی و صدر شهادت (لا اله الاّالله) می رساند ؛ نیز آن را اژدهای دو سری می شمارد که هر شرک و شک را در راه اثبات (الاّالله) می بلعد :
از لا رسی به صدر شهادت که عقل را از لا و هوست مَرکب ِلاهوت زیر ران
لا ز آن شد اژدهای دوسر، تا فرو خورد هر شرک و شک که در ره الا شود عیان( خاقانی ، 1357: 310)
و یا «لا» را چراغی می داند که روشن کننده ی چراغدان و قندیل دل است :
هرچه جز نورالسموات از خدای آن عزل کن گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا (خاقانی (دیوان چ سجادی ص 1)
نیز بر این باور است که «لا» یِ نفی ، سالک را به دار الملک و چهار بالش وحدت می رساند ؛ آنگاه است که عوالم این سوی «لا» را پشت سر گذاشته ، زان سوی « الاّالله » جولان می دهد ؛ در این مقام ،نور عشق ، نگهبان و راهنمایش شده، از بیابان «لا» می گذراند و به مقصد « الاّالله » می رساند و با دندانه ی کلید «لا» درِ ابدیت را گشوده ، بدان راه می یابد :
ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا لا در چهار بالش وحدت کشد تو را
جولانگه تو زان سوی الاست گر کنی هژده هزار عالم ازین سوی لا رها
از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشق از تیه لا به منزل الا الله اندرآ
دروازه سرای ازل دان سه حرف عشق دندانه کلید ابد دان دو حرف لا
لا حاجبی است بر در الا شده مقیم کو ابلهان باطله را میزند قفا
بیحاجبی لا به در دین مرو که هست دین گنج خانه حق و لا شکل اژدها
پیوند دین طلب که مهین دایه تو اوست روزی که از مشیمه عالم شوی جدا (خاقانی ، 1357: 3)
صاحب گلشن راز «لا» را همچون جاروبی می داند که باید بدان خانه ی دل را از خس و خاشاک دویی رفت و حتی از هستی خود هم برید و خانه را برای خانه خدا پرداخت :
کس کو از نوافل گشت محبوب به لای نفی کرد او خانه جاروب
درون جان محبوب او مکان یافت ز « بی یسمع و بی یبصر» نشان یافت( شبستری ، 1368 : 83 )
و سنائی نیز در تصویری دیگر گام نهادن به دولت سرای « الاالله» را در گرو پاک کردن راه با جاروب «لا» می داند :
تا به جاروب لا نروبی راه نرسی در سرای الاّالله (سنایی، 1368: 139)
چون کند لا بساط کثرت طی دهد الاّ زجام وحدت می ( شیخ بهائی،1316: 204)
هر چند «لا» تیرگی نیستی را با خود دارد و از آن مایه می گیرد ولی این نفی در دارنده ی نور ازلی است :
دارد از لا فروغ نور قدم گرچه لا داشت تیرگی عدم ( همان، 204)
او قاعده لا را همانند مثلثی کوچک می داند که عالم مُلک و شهادت با آن همه بزرگی و شکوه در آن ناپدید و نابود می شود .
کرسی لا مثلثی است صغیر اندراو مضمحل جهان کبیر ( همان، 204)
سعدی گوید: عاشق پاک باخته ی اسیر و دربند «لا» در داو (نوبت بازی نرد و شطرنج)اوّل نرد عشق ] همه چیز و همه کس حتی ایمان و دین را در وصال محبوب ، در می ازد ولی زاهد در داد و ستد با محبوب به هوا و امید دست یابی به «الاّ» (الاّالله) و وصول بدان جهان از خواسه ، و مقام دنیاوی در می گذرد :
پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست بر بساط نرد درد اول ندب ، جان باختن
زاهدی بر باد الا، مال و منصب دادن است عاشقی در ششدر لا، کفر و ایمان باختن
گر حریف نرد عشقی ، مال و دین و جان بباز ور نه هر طفلی تواند بی گروگان باختن (سعدی، 1385: 251)
و یا در بوستان با جناسی زیبا تبرلا را لات شکن بلکه شکننده ی بت های مجازی بر ساخته ی ذهن بشری می داند :
به لا قامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزّی ببرد (همان ، 1363: 36)
سنایی لا را بر سان نهنگی می داند که دریای هستی را می بلعد؛ بنابراین کسی سزاوار قول « لااله الاّالله » است که در گام نخست ، نفی کثرت کند.
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اوّل در آشامی همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا ( سنایی ، 1363: 52)
سالک همچو لا کمر خدمت بربندد و نه بر پا ، که بر فرق ایستد و خس و خاشاک تعینّات راه وصال را با مژگان جان بروبد ، پس از ورود به وادی حیرت و گذار از مرتبه ی انسانی ، نور الهی از جانب مشرق الاّ بر منار دل می تابد و جمال محبوب پرتو افکن می شود و نوبت وصل و لقا فرا می رسد :
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی کمر بست و به فرق استاد در حرف[6] -[7] شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت پس از نور الوهیت به الله آی ز الا (همان : 52)
عطار در سوگندنامه ای بر این باور است که هر گاه جان عارف با زخم معرفت در لا (لااله) فرو رود و نفی عالم مُلک کند ، می تواند از الاّ (الاّالله ) سر برآورده ، سرافراز دو عالم شود:
به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش به لا فرو شود آنگه بر آید از الاّ (عطار ، 1375: 728)
و عارف با پی سپردن و انتفای هر عالمی جز عالم الهی، به عالم لاهوت پای می گذارد و بقای بالله می یابد :
چون در جهان غیب فنا گشت در بقا برخاست لا ز پیش به الاّ در اوفتاد (همان : 761)
جامی لا را بر سان قیچی ای می انگارد که قاطع رشته ی وابستگی ها و دلبستگی های مظاهر میرای عالم خاک است :
تصویر لا به صورت مقراض بهر چیست؟ یعنی برای قطع تعلّق ز ماسوا ست ( جامی، دهخدا ،1373، ذیل مدخل مقراض)
کاربرد دو اصطلاح عرفا ,نی و قرآنی «لا» و «الاّ» منحصر به مولوی نیست ولی اقبالی که وی به دو عنصر داشته حتی مقتدایان او : عطار و سنایی هم نداشته اند.
[1] . خواجه نیز می سراید: خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید ( حافظ، 1320: 157)
[2] . نقل است که چون او را (حلاج را ) بر دار کردند ، ابلیس آمد او را گفت : یکی «انا» تو گفتی و یکی من، چون است که از آن ِ تو ، رحمت بار آورد و از آن من لعنت ؟ حسین گفت : از آن که ،تو« انا » در خود بردی و من از خود دور کردم . مرا رحمت آمد و تو را لعنت ؛ تا بدانی که منی کردن نیکو نیست ومنی از خود دور کردن به عنایت نیکوست ( عطار ، 2535: 599)
[3] . « قال رسول الله صلى الله عليه وسلم :"أَفْضَلُ الذِّكْرِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، وَأَفْضَلُ الدُّعَاءِ الحَمْدُ لِلَّهِ"(نجم رازی ، 1374: 267)
در کمیای سعادت آمده : بدان که ذکر را چهار درجه است : اوّل آن به زبان باشد و دل از آن غافل و اثر این ، ضعیف بود و لکن هم از اثری خالی نباشد ؛ دوّم آن که در دل بود و لکن متمکن نبود و قرار نگرفته باشد و چنین بود که دل را به تکلف بر آن باید داشت ؛ سوم آن بود که ذکر قرار گرفته باشد در دل و متمکن و مستولی شده ، چنان که به تکلف وی را به کاری دیگر باید برد ؛ چهارم آن بود که مستولی بر دل مذکور بود – و آن حق تعالی است – بلکه کمال آن است که ذکر و آگاهی ِذکر از ذل بشود و مذکور ماند و بس »(غزالی ، 1368: 254).
در مثنوی نیز در باب لزوم به زبان آوردن ذکر قلبی با اشاره به آیه ی « وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...(غافر ،60) آمده است :
لیک گفتی گر چه می دانم سِرت زود هم پیداکنش بر ظاهرت(م،1: 60)
[4] . مشایخ , از جمله اذکار ، ذکر (لااله الاّالله ) اختیار کرده اند ، چه صورت آن مرکب است از نفیو اثبات ؛ تا ذاکر در وقت جریان این کلمه ، بر زبان حاضر بود و مطابقت و مواطاه میان دل و زبان را نگه دارد و در طرف نفی ، وجود جمله ی محدثات را به نظر فنا مطالعه می کند و در طرف اثبات ، وجود قدیم را به عین مشاهده می نماید تا به واسطه ی ملازمت برتکرار این کلمه ، صورت توحید در دل قرار گیرد (عزالدین محمود، 1367: 169).
[5] . شبلی [عارف قرن 3 و 4 ه-ق] یک روز می گفت: « الله الله » بس ،بر زبان می راند ؛ جوانی سوخته دل گفت : چرا « لااله الاّالله » نمی گویی؟ شبلی آهی زد و گفت : از آن می ترسم که چون گویم «لا» به «الله » نرسیده نفسم گرفته شود و در وحشت فرو شوم ( عطار، 2535: 621) .
[6] . بخشی از حدیث قدسی « لا یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل و العبادات حتى أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها »( محمد لاهیجی ، 1371: 98). عبد با عباداتی که بر او واجب نشده پیوسته به من نزدیک می شود تا آنجا که مشمول محبت خاصه من می شود و چون من او را دوست بدارم، (من همه هستی او می شوم)؛ گوشی که می شنود منم. چشمی که می بیند منم.دستی که حرکت می دهد منم ... .
در کشف الاسرار ، آمده است: «کُنْتَ لَهُ سَمْعاً یسمع بی و بَصَراً یبصر بی »، چون که بدین مقام رسیدم ، زبانم زبان توحید شد و روانم روان تجرید ، نه از خود می گویم یا به خود بر بیایم ، گوینده ی به حقیقت اوست و من در میانه ترجمانم (میبدی ، 1371: 1/331).
[7] . در نسخه بدل به جای حرف کلمه (راه) آمده است .
ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...
ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 16:26