هنر چیست، هنرمند کدام است؟

خرید بک لینک

هنر چیست، هنرمند کدام است؟
آیا به این پرسش بنیادین می توان پاسخی شایسته داد؟ آیا می توان هنر یا هنرمند را به شیوه ای بازنمود و گزارش کرد که همه سویه و همه رویه باشد؛ و جز هنر و هنرمند را در بر نگیرد؟ ما می کوشیم از دیدگاهی، پاسخی برای این پرسش بنیادین بیابیم. پاسخ به این پرسش، در گرو یافتن پاسخ هایی است برای پرسش هایی چون سرشت هنر چیست؟ هنر چگونه پدید می آید؟ آرمان هنری کدام است؟ چه پیوندی در میانه هنر و هنرمند هست؟
بی گمان، هنر یکی از زمینه های آفرینندگی است در انسان. لیک، مرزی که آنرا از دیگر آفرینش های انسانی از دانش از فلسفه جدا می کند چیست؟
شاید بتوان هنر را بغرنج ترین و رازآمیزترین آفرینش انسانی شمرد! آفرینشی به پیچیدگی و رازناکی خود انسان. انسان! این پدیده شگرفِ شگفت؛ این کوچکِ بس بزرگ؛ این مینوی فروپیچیده در گیتی؛ این روزنِ خُرد که به فراخی جهان است؛ این دریای در کوزه؛ انسانی که آمیزه ای است از ناسازها. انسان، این جهان کِهین که جهان مِهین را در او در پیچیده اند.
هنر آیینه ای است که این همه، تار و مه آلوده، در آن باز می تابد؛ انسان در هنر است که خود را آنچنان که هست باز می نماید؛ برهنه، بدور از رنگ و نیرنگ، هنر فریادی است که یکباره از ژرفای جان هنرمند، بر می آید؛ فریادی که نمی توان آنرا فرو گرفت؛ هر بند را می گسلد؛ هر پیوند را از هم می درد؛ فریادی است که اگر برآورده نشود همه چیز را می پریشد؛ از هم می پاشد؛ از درون می ساید؛ می فرساید.
هنر پاسخی است به یک نیاز؛ نیازی تاب ربای و تب آلوده که آرام از هنرمند می ستاند. جان هنرمند پیمانه ای است که سرشار شده است؛ به ناچار، بر می آید؛ فرو می ریزد. هنر برای هنرمند راستین به آب می مانَد برای ماهی. او از سر بازیچه، یا چونان سرگرمی، به هنر روی نمی آورد. هنر برای او زندگی است. در هنر و با هنر می زید. اگر آن را از او دریغ دارند، خود را می بازد؛ خود را وا می نهد.
از آنجاست که هنرمند راستین، هنرمندِ بگوهر، همواره هنرمند می مانَد؛ نه تنها در آن زمان که خود می.خواهد. هنر کار و سازی است که ناخواسته، ناآگاه، در او به انجام می رسد؛ تا روزگاری از پرده بدر افتد و خود را آشکار دارد. به چشمه ای می ماند که دیری در زیر تخته سنگی جوشیده است؛ سرانجام، روزی سر بر خواهد آورد؛ از رخنه ای برخواهد تراوید؛ آشکار خواهد شد.
شعررنج
هنرمند را از هنر خویش گریز و گزیری نیست؛ او بندی و بازیچه هنر خویش است. از آن است که هنرمند راستین، نه آنکه هنر را بر خود بربسته است، همواره و در هر جای هنرمند است. سخنوری چون مسعود سعد سلمان نزدیک به بیست سال از بهترین روزهای زندگیش را در بند و زندان می گذرانَد. اندوهان و رنج های زندان، گوشه های تنهایی، دوری از زن و فرزند، آزار زندانبان او را رنجه می دارد؛ می ساید؛ می.فرساید. لیک از سرودن باز نمی دارد. آفرینش هنری، همچنان در او می پاید. آزمون تلخ و رنجبار زندان، خیزشی در هنر مسعود پدید می آورد؛ به شعر او برّایی و گیرایی فزونتری می بخشد. او را بر می ا انگیزد که خود را در شعر خویش بریزد؛ با شعر خویش درآمیزد. در آن هنگام، شعر او شعری است که از بُنِ جان آزموده شده است؛ شعری است که از ژرفاهای نهاد او برخاسته است؛ شعر نیاز است، نه شعر ناز و از آن روی، آتش خیز و شورانگیز است؛ شعر، در آن هنگام پناه و گریزگاه مسعود است. او از رنج و بیداد پیرامون، در شعر خویش می گریزد؛ شعر رشته ای است که او را به زندگی می پیوندد؛ روزن امید است. اگر نسراید؛ می فرساید؛ می میرد. پس، سروده های خویش را به خامه سرانگشت، بر دفتر خاکسترها می نگارد.
نبشتنی را خاکستر است دفتر من؛ چون خامه نقش وی انگشت من کند پیدا.
بماند خواهد جاوید، کز بلندی جای، نه ممکن است که بروی جهد شمال و صبا.
مکن شگفت ز گفتار من که نیست شگفت؛ از این که گفتم اندیشه کن شگفت چرا؟
(مسعود سعد سلمان،قصیده شماره 5)
آری! مسعود اندوه دل را به شعر می گسارد:
شعر گویم همی و انده دل، خاطرم جز به شعر نگسارد.
(مسعود سعد سلمان،قصیده شماره 9)
چه آنکه اگر نسراید، گردون به درد و رنجش خواهد کشت:
گردون، به درد و رنج، مرا کشته بود اگر، پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای.
(مسعود سعد سلمان،قصیده شماره 292)
اگر مسعود در هنر خویش پناهی نمی جست و به یاری آن راهی که جوشش های درون را فرا افکَند و بیرون بریزد، شاید سامان اندیشه او می پریشید و به دیوانگی دچار می آمد. چشمه سار اگر از رخنه سنگ برنتراود، سرانجام سنگ را از هم می شکافد؛ هنرمند نمی تواند هنرمند نباشد.
رخنه رهایی
هنرمندی شگرف چون بتهوفن که خداوندگار موسیقی است، بخشی از زیباترین و پرشکوه ترین ساخته های خویش را زمانی آفرید که شنیدن نمی توانست. آفریده های خویش را به حس در نمی یافت. نیازی نیز بدان نداشت. او موسیقی خویش را به گوش جان می شنید؛ آن را از ژرفای نهاد خویش بدر می کشید. هر زیر و بم آن در مغاکِ ذهن او پژواکی سهمگین می یافت. آیا می توانستند او را از آفریدن باز دارند؟ آیا می توانستند به او بفرمایند که چگونه بیافریند.
بیهوده نیست که هنرمندان بزرگ، آفرینندگان شگرف، رنج را، درد را، شیفتگی را، در ژرفترین و گسترده ترین نمود آن آزموده اند. رنج، درد، شیفتگی، برای آنان، رخنه رهایی بوده است. توفان هایی درونی را که مایه و خاستگاه هنر است، در نهاد آنان برانگیخته است. آنان را از آنان ستانده است. آنان را به آن بی خویشتنی و خلسه شگفت رسانیده است، که آفرینش هنری را بایسته و ناگزیر است.
روزنی به درون
هنرمند راستین تا بخود است آفرینشی نمی تواند داشت. کار و ساز و روند آفرینش هنری با خودباختگی و بی خویشتنی هنرمند آغاز می گیرد. تلاش آگاهانه هنرمند، تنها تا بدان جاست که روزنی به جهان درون خویش، به آنچه که روانشناسان آنرا ناخودآگاه می نامند؛ بگشاید. پس از آن، هنر خود از این روزن خواهد جوشید؛ یا در نزد هنرمندان بزرگ بهتر است بگوییم که خروشان، خواهد توفید. توفان های سهمگین و انگیخته درون، بدین گونه، راهی به بیرون خواهند جُست. کانون های شور و شیفتگی برخواهند جوشید. عاطفه ها و انگیزه های درهم کوفته، برهم افتاده، انباشته شده، فشرده، رها خواهند شد؛ خواهند شورید؛ و همچون سیلی بنیانکن هر چیز را بر سر راه خود خواهند کوفت و خواهند روفت. چنین سیلی را که تپنده و پرخروش از ژرفای جان هنرمند بر می آید و دمان و رمان، فرو می ریزد؛ نمی توان مهار کرد. هنر زمانی که در هنرمند سودایی شد و سر برداشت، توسنی تیز است که هرگز نمی توان بر آن لگام زد. دست کم، در نزد هنرمندان راستین و بگوهر چنین است.
آنچه ما آن را هنر می خوانیم؛ پیوندی است با ناخودآگاه، در هنرمند. هنر بخشی است از ناخودآگاه هنرمند، که کمابیش بی خواستِ او، بر می آید و خود را آشکار می دارد. ناخودآگاه انبارۀ نیروهای روانی است. به نیروگاهی می ماند که روندهای ذهنی و روانی را در ما بکار می دارد و سامان می دهد.
ناخودآگاه چیست؟
ناخودآگاه مغاکی است ژرف و تاریک و رازناک، در بُنِ نهاد و نهان ما؛ آزموده ها و آموخته های ما، آنچه اندیشیده ایم و دیده ایم و شنیده ایم و دریافته ایم در آن فرو می ریزد؛ برهم می انبارد. ما، هر دم، در کاری هستیم؛ کاری ذهنی یا تنی. هر دم، با خود و با جهان پیرامون داد و ستدی داریم. اندکی از این داد و ستدها به خواست ما و آگاهانه انجام می گیرد؛ و بسیاری از آنها ناخواسته و نا آگاه. جهان پیرامون به شیوه هایی گونه گون بر ما اثر می گذارد. این همه به کجا می رود؟ چه می شود؟
اگر ما به خودآگاه خویش بازگردیم، به آنچه در سالیان زندگانی بر ما گذشته است؛ بیاندیشیم، در می یابیم که از آن همه ستانده ها و یافته ها که در این سالیان داشته ایم، تنها اندکی دریاد ما مانده است. آنچه که از یاد رفته است، در کجاست؟ آیا یکسره نابود شده است؟ می دانیم که چنین نیست. چه آنکه، گاه پاره ای از این از یاد رفته ها را، دیگربار فرایاد می آوریم. چرا از یاد می بریم؟ چگونه فرایاد می آوریم؟
آنچه از یاد ما رفته است از رویه لغزندۀ خودآگاه، در مغاکی که آنرا ناخودآگاه می نامیم در غلتیده است. فراموشی، چیزی جز ناخودآگاه شدن خودآگاه نیست. اگر آنچه در ناخودآگاه اندوخته شده است، به شیوه ای دیگربار، به رویه لغزان خودآگاه باز گردد، دوباره فرایاد ما خواهد آمد؛ بر آن آگاه خواهیم شد. ناگفته پیداست که از یاد رفته های ما بس فزونتر از دریاد مانده های ماست. این دو با هم سنجیدنی نیست؛ به قطره می ماند و دریا.
اُستودانِ یادها
پس ناخودآگاه انباره آزموده ها و دریافته های ماست. همان است که ما را می سازد؛ می پرورد؛ ما را آنچنان می دارد که هستیم. ریشۀ منش ها و کنش های ما آنجاست. سرشت ما را، ناخودآگاه ما می سازد. ما هر زمان ناخواسته نادانسته، با این بخش تاریک و رازآلود از نهاد خود در پیوندیم؛ از آن بهره می جوییم؛ رفتارهای خویش را بر آن بنیاد می نهیم. از آن نیرو می گیریم. زندگی راستین و نهانی ما در ناخودآگاهمان می گذرد ناخودآگاه اُستودانی است که ما لاشه های یادها را، از روزن خودآگاه در آن می ریزیم و برهم می انباریم. امّا هر چه هست، همان اُستودان است. حتّی بنیاد یادهای ما نیز بر این فراموشی نهاده شده است. ما بس بیش از آنیم که خود، آگاهانه، می دانیم، توان ها و آگاهی هایی بسیار در ما هست که خود از آن ناآگاهیم. گاهی، انگیزه های نیرومند و شوراننده درونی، یا برونی پاره ای از این نهفته ها را آشکار می دارد و بر می خیزاند. در آن هنگام، ما خود را، به شگفتی، دیگر بار می آزماییم؛ و از اینکه ماییم که آنچنانیم حیران می مانیم. هنر یکی از این انگیزه هاست؛ شاید بتوان گفت نیرومندترین آنهاست. از آن جاست که هنر فرزندِ شور است و خود شور آفرین.
جوشش ناخودآگاه
هنر انگیزه ای است آنچنان نیرومند که دیوار آهنین خودآگاه را از هم می شکافد؛ آگاهی ما را که خود سدی است در برابر ناخودآگاه، می پریشد؛ تا روزنی به آن مغاک بگشاید. آنگاه که این روزن گشوده شد؛ گنجینه ناخودآگاه چندی در چنگ ماست. می توانیم از آن بهره ببریم. امّا به هر روی، این همه، ناآگاهانه، به انجام می رسد؛ در آن هنگام ما خود نمی دانیم که با ناخودآگاه خویش پیوند گرفته ایم.
هنر جوشش ناخودآگاه است. امّا این به آن معنا نیست که هنرمند هیچ خواستی ندارد. کار آفرینش را، او آغاز می کند. او بر آن می شود که اثری هنری بیافریند؛ شعری بسراید؛ پرده ای بنگارد؛ پیکره ای بتراشد؛ آهنگی بیافریند. این خواست، آغازی می شود برای آفرینش هنری. انگیزه نیرومند آفرینش، درون او را بر می آشوبد؛ می جوشاند؛ خیزش های توفان خیز درونی نهفته هایِ ناخودآگاه را به پهنۀ یاد می آورد؛ و این همه، جان مایه ای می شود، پدید آوردن شاهکارهای بی مانند هنری را. هنرمند هرگز نمی تواند پاره پارۀ کار را، سنجیده و آگاهانه، برگزیند و به هم بپیوندد؛ تا اثری هنری پدید آید.
سراینده راستین، به هنگام سرودن، تک تک واژگانش را بر نمی گزیند و نمی سنجد؛ اگر چنین کند شعر او برساخته، دروغین و بدور از تب و تاب هنری و جوشش عاطفی خواهد شد. نگارگری که پرده ای را رنگ می زند، هر بار که قلم مو را بر بوم می لغزاند، آگاهانه، آنچه را که در هنرکده آموخته است به کار نمی گیرد. روند آفرینش هنری، ناآگاه به انجام می رسد؛ هر چند که هنرمند، به هنگام آفریدن، بهوش و آگاه است.
فَندانِ هنر
هر چه هنر درونی تر و رهاتر باشد، ارزش آفرینشی و زیباشناختی فزون تری خواهد داشت. در آن هنگام، هنرمند بستری است که رود، خروشان و هنگامه ساز، از آن می گذرد. نه هنرمند، خود نه دیگری، هیچیک نمی توانند این رود را از جوش و کوش بیاندازند و باز دارند. اگر سخن سرا تک تک واژگان خود، نگارگر هر لغزش قلم موی خود، آهنگساز هر آوای موسیقی خود را، سنجیده و آگاهانه برگزیند، هرگز آفرینش راستین، در هنر به انجام نخواهد رسید. آنچه بدین گونه به دست خواهد آمد، تنها نمود و پیکره ای از هنر خواهد بود، نه خود آن. پیکره ای بی جان که نشانی از تب و تاب زندگی در آن نیست. هنرمندی اینچنین هنرمند راستین نیست؛ او خود را به هنر بر بسته است. اگر در کار خویش چیره دست و توانا باشد، تنها فَندانِ هنری خواهد بود. فَندانِ کسی است که رمز و راز کار را می داند، امّا آفریننده نیست. آنچه که او پدید می آورد، برساخته و دروغین و میان تهی است. چون از شور برنخاسته است، شور بر نمی انگیزد. چون نشانی از جان هنرمند در آن نیست، جانی را بر نمی آشوبد. چون فریاد نهاد او نیست، در گوشی پژواک نخواهد یافت؛ تا راهی به دل بجوید و رازی با دل بگوید.
سفارش هنری
بیانگاریم که به سخنوری بفرمایند که غزلی در هفت بیت بپرداز؛ چنانکه بیت نخستین عاشقانه باشد؛ در بیت دوّم، اندیشه ای صوفیانه را بازنمای؛ در بیت سوّم، پرخاشی اجتماعی را جای دِه؛ در بیت چهارم، بنیادی فلسفی را بگزار؛ در بیت پنجم، شنوندگان را اندرزی گوی؛ بیت ششم، در باده سرایی باشد؛ و بیت هفتم، در نازش شاعرانه؛ و نیز از پیش، به او بفرمایند که در آن غزل می باید دو تشبیه بلیغ، یک تشبیه مرکب، یک تشبیه تسویه، استعاره ای مرشحه، استعاره ای کنایی، دو مراعات نظیر، یک ایهام، سه گونه از جناس و تلمیحی را بگنجاند. واژگان قافیه را نیز بر کاغذی بنویسند و به او بدهند. سخنوری که چنین سفارشی هنری! به او داده شده است، اگر فندان هنر باشد و دانشور سخن، غزلی خواهد پرداخت؛ که پیکرۀ شعری خواهد داشت؛ و از دید فنی درست و باندام خواهد بود، لیک، هرگز اثری هنری شمرده نخواهد شد. چنین شعری، سنجیده و اندیشیده، پدیده ای هنری نیست؛ زیرا که انگیزندگی و شورندگی که جان هنر است در کالبد آن دمیده نشده است.
انگیزه و اندیشه
از آنجاست که هنر از انگیزه بر می آید، نه از اندیشه. یا اگر روشن تر بگوییم: هنر انگیزه ای است که به اندیشه می رسد؛ یا اندیشه ای است که انگیزه را در پی می آورد.
هنرمند راستین هنرمندی که پیام آورِ ناخودآگاه است، نخست می آفریند؛ سپس در آنچه آفریده است به اندیشه می نشیند. هنر از انگیزه ای نیرومند که آتش در جان هنرمند می زند و او را سراپا می سوزد بر می خیزد؛ از انگیزه ای که شوریده است؛ لگام گسیخته است. این انگیزه، گاه به اندیشه نیز می رسد و با آن می پیوندد. در پاره ای از هنرها، چون شعر، انگیزه و اندیشه دوشادوش یکدیگرند. در این هنرها، پی در پی، از اندیشه به انگیزه، یا از انگیزه به اندیشه می رسیم. لیک، آنچه که بایسته هر پدیدۀ هنری، از آن میان شعر است، انگیزه است، نه اندیشه. ارزش پدیدۀ هنری را انگیزگی در آن آشکار می دارد؛ نه اندیشگی. هر چه هنرمند یا سخنور در پروردن اندیشه و فرابردن آن به انگیزه تواناتر و کامیاب تر باشد، پدیدۀ هنری یا سخن تب و تابی فزونتر خواهد داشت؛ هنری تر خواهد بود. اگر سخن در مرز اندیشه بماند و به انگیزه نرسد، هنر نخواهد بود. هر چه هنر نابتر و مینویتر می شود، چیرگی انگیزه در آن، بر اندیشه فزونی می گیرد. تا بدان جا که هر چه می ماند انگیزه است. انگیزه ای پیراسته و بی نیاز از اندیشه. انگیزه ای که پدید آمدن آن در گرو اندیشه نیست. هنر ناب، هنری که یکسره انگیزه است و اندیشه در آن رنگ باخته است، و خموش و بیمزده، در گوشه ای خزیده است، موسیقی است.
هنر ناب
موسیقی هنر ناب است؛ هنریترین هنر است؛ زیرا که سراپا شور و انگیزش است. شعر، به هر روی، همواره، در بند اندیشه می ماند؛ به دشواری، می تواند این بند را، گاه در فرازنای انگیختگی و افروختگی، در اوج تپندگی و توفندگی خویش بگسلد. لیک، موسیقی تومار اندیشه را در می نوردد؛ آن را به سویی می افکند؛ انگیزه ناب، و از آنجا هنر ناب می شود.
جادوی شگرف موسیقی نیز جز این نیست. موسیقی نبض هستی است که می زند. آنچه را که نتوانسته ایم به شعر بگوییم؛ آنچه را که نتوانسته ایم با شعر برانگیزیم؛ نهفته ترین رازهای درون را، باریکترین آزموده های دل را با موسیقی، به فریاد باز می گوییم؛ شگرف و توفانخیز، بر می انگیزیم. بیهوده نیست که گویا هنرمندی بی مانند چون بتهوفن در گفته ای بلند و ارجمند گفته است آنجا که سخن به پایان می رسد، موسیقی آغاز می گیرد.
شعر و موسیقی
شعر، آنگاه که می پیراید، نابتر و مینویتر می شود، به موسیقی فرا می رود. شعر، تا آن زمان که هنوز در بند اندیشه مانده است، به یاری اندیشه به انگیزه می رسد، شعر است. چون از این بند رست، به انگیزه ناب راه جُست، به موسیقی دیگرگون می شود. مرزی که شعر را، در سرشت هنری، از موسیقی جدا می کند همین است. در سرشت و توان شعر نیست که راست و بی میانجی، به انگیزه برسد. شعر ناب، شعر شور شعری است که چیرگیِ اندیشه هر چه بیش، در آن کاستی گرفته باشد. چون پاره ای از سروده های درویشی که سرمستی و وجد صوفیانه را باز می تابند؛ یا غزل های پرشور و شیدایی مولانا. شعر اگر یکباره از اندیشه بگسلد، رسانایی خود را، و در پی آن انگیزندگی خویش را از دست خواهد داد؛ و به گفته هایی پریشان، یا شطحیات صوفیان که اندیشه در آنها تاریک و بی سامان است بَدَل خواهد شد. شعر، آنگاه که به یکبارگی، از بند اندیشه رست، ناچار از بنیاد دیگرگون می شود. سرشت و ساختاری دیگر می یابد. در آن هنگام، دیگر شعر نیست؛ موسیقی است واژگان، در آن به آواها دیگرگون خواهد شد.
آموختن، انگیختن
موسیقی از این دید، دنباله شعر است؛ شعری است که در آن آواها جای واژگان را گرفته است. واژگان اندیشه را بر میتابند؛ لیک آواها، یکسره، انگیزه اند. ما، بی آنکه خود بدانیم و خود بخواهیم، از موسیقی بهره می بریم. موسیقی ما را، بی آنکه بیاموزد، بر می انگیزد. پیوند در موسیقی، پیوندی یکباره و بی میانجی است. پیوند ما با شعر، پیوندی اندیشه ای است. ما شعر را نخست می گزاریم؛ پیام اندیشه ای نهفته در آن را در می یابیم؛ آنگاه، از اندیشه که شورانگیز و شاعرانه است به انگیزه ای می رسیم که ما را به شور می آورد. پیام هنری در شعر از سر به دل می رسد. لیک پیوند ما با موسیقی پیوندی انگیزه ای است. در موسیقی، ما برای انگیختن نیازی به اندیشیدن نداریم. پیام هنری در موسیقی یکباره به دل می رسد. شور شگرف موسیقی نیز در همان است.
هماندیشی و همدردی
لرد بایرون، سخنور نامدار انگلیسی داستان مانفرد را سروده است. مانفرد جوانی است تب زده، رؤیا پرور، مردم گریز. سرگشته ای است که نمی داند در پی چیست. به هر سوی می پوید؛ امّا آنچه را می جوید نمی یابد. از خود بیگانه ای است که از خود در خود می گریزد. آرام ماندن در شهر را ندارد؛ شیفته، سودازده، دیوانه وش در آغوش طبیعت پناه می جوید. جنگل ها را در می نوردد؛ بر ستیغ کوه ها فرا می رود. امّا هرگز در هیچ جای به آرامش نمی رسد؛ از خود نمی دهد. نمی تواند ستیز با خویش را به پایان آورد و به آشتی با خود دست یابد. پس، از فراز تخته سنگی سترگ و بلند خود را به زیر می افکند؛ این اوج اندوهان در غمنامه لرد بایرون است.
هنر والای این سخنور تا بدان جاست که دل ما را بر قهرمان تیره روز و ناکام خویش، بسوزاند؛ همدردی و دلسوزگی ما را بر او برانگیزد. آرمان هنری در شعر آن است که ما را به هماندیشی و همدردی با مانفرد برساند. آنچنان که گویی آنچه بر او می رود بر ما رفته است. لیک، فراتر از این نیست. در توان و سرشت شعر نیست که ما را به فراتر از آن برساند. ما در مانفرد بایرون، چون رنه شاتوبریان، چون ورتر گوته بازتابی از خویش را می یابیم؛ این قهرمانان سودایی ما را به روزگارانی می برند که خود، این تب زدگیها و سرگشتگیها را می آزموده ایم. به هر روی، پیوند ما با مانفرد، هر چند تنگ و نزدیک، پیوند دو تن است با یکدیگر؛ پیوند دوستی است، با دوستی یکدله.
خاشاکی درباد
موسیقیدان بزرگ چایکوفسکی روزگاری بر بنیاد غمنامه بایرون یکی از شاهکارهای خود را آفرید. شعر بایرون پرورد؛ گسترد؛ فرا رفت؛ ناب شد؛ تا به موسیقی چایکوفسکی دگرگون شود. درونمایه هردو یکی است. حدیث خودباختگیها و سرگشتگیهای آدمی است. لیک، آنچه را که بایرون، در قلمرو شعر، نتوانسته بود بدان برسد، چایکوفسکی در قلمرو شگفت و جادویی موسیقی بدان دست یافت. آنچه را که واژگان نمی توانستند برانگیزند؛ آواها برانگیخت. پیوند ما با مانفرد چایکوفسکی، پیوندی از دور نیست؛ ما مانفرد او را به دوستی و یکدلگی نمی گیریم. هنر شگرف چایکوفسکی این است که به یاری موسیقی خویش که تا ژرفای جانمان را می شکافد و تا نهانگاه نهادمان راه می جوید، از هر یک از ما مانفردی می سازد. او جان مانفرد را در کالبد ما می دمد. آنگاه که ما خود را به موجهای موسیقی او می سپاریم، چون خاشاکی در باد، بازیچه توفانهایی می شویم که موسیقی چایکوفسکی در نهادمان بر می انگیزد؛ همان توفانهایی که جان مانفرد را، و پس از او، جان چایکوفسکی را برآشفته بود. موسیقی او، اگر خود را به آن رها کنیم، ما را از ما می ستاند؛ ما را از ما تهی می کند و از او می آکَنَد. در آن هنگام، ما دل بر رنجهای مانفرد نمی سوزیم؛ دل بر دردهای خویش رنجه می داریم. آنگاه که موسیقی چایکوفسکی مانفرد را بر فراز تخته سنگ می نهد تا او را یکباره فرو اندازد، ماییم که از آن فراز، یکباره، فرو می افتیم. این رخداد را ما، در ژرفای جان خویش، می آزماییم. این جادوی موسیقی است. هیچ هنری نمی تواند تا بدین پایه، جان انگیز و جان آفرین باشد.
آوارِ آواها
سنفونیهای سهمگین و بِشکوه بتهوفن، که از توفانهای درون او برخاسته است، چون آواری از آواها بر سر ما فرو می ریزد؛ ما را درهم می شکند؛ در می پیچد؛ و دمان و خوی کرده و لرزان، در گوشه ای می افکند. در آن هنگام، دریایی توفنده و خشماگین شوریده است که خیزا به های بلند و کوه وار آن بر می غلتند و هرکس و هر چیز را در می نوردند و فرو می گیرند. در آن هنگام، ما توان و زمان اندیشیدن نداریم. موسیقی پیامی گزاردنی را، برای ما، در خود نهفته نمی دارد. اگر از ما بپرسندکه این همه چه بود؟ از این موسیقی چه آموختی؟ چه پیامی به تو داد؟ پاسخی نخواهیم داشت. پیوند ما با موسیقی پیوندی است از ژرفا، از دل؛ پیوندی است به انگیزه که اندیشه را چندان راهی در آن نیست. پیام راستین موسیقی که یکباره به دل می رسد و آن را می افروزد و می انگیزد، پیام شور است. آزمودنی است نه آموختنی.
شورانگیزی در شعر نیز از آن است که یک سوی شعر به موسیقی می پیوندد. از موسیقی نشانی در شعر هست. امّا انگیزه در آن پیراسته نیست؛ با اندیشه در پیوند است. کامیابی هنری شعر نیز در گرو بهره ای است که از انگیزه دارد. هر چه شعر به انگیزه بیشتر بگراید هنریتر است. شعری که همه اندیشه است شعر نیست. سخنی در پیوسته است که شور در آن نیست.
شعرِ اندیشه؛ شعر انگیزه
شعر اندیشه، آنچنان که نوشته آمد ارزش هنری ندارد. همان است که آن را گاه نظم خوانده اند. از گونه سخنان دَر پیوسته ای است که در آنها دانشی را یا فلسفه ای را، خام باز نموده اند. چامه های ناصر خسرو آن گاه که به سوی اندیشه می لغزند، ارزش هنریشان را از دست می دهند؛ ناصر خسرو اندیشمندی اسماعیلی است. حجت خراسان است. اندیشه های فلسفی و کلامی خویش را، باورهای دینیش را در شعر می ریزد. در این هنگام، او به جای اینکه بنویسد، می سراید. هر چامه او جُستاری در دین شناسی یا فلسفه است. امّا شعر نیست. ناصر خسرو آنجا شاعر است که در سروده های خویش، به ویژه، در غزلواره های آغازین آنها به سوی انگیزه می گراید. از خود می گوید؛ یا از روزگار خود. در آن هنگام که در شعر، مرهم ریشی را، درمانِ دردی را می جوید.
خاقانی و ناصر خسرو
سخنورانی چون فرخی و منوچهری شاعران انگیزه اند. اندیشه در سروده های آنان بستر و بهانه انگیزه است. آرمانشان از شاعری، یکسره، هنری است. خواست آنان از سخنوری، رسیدن به آرمان شاعرانه است: آفرینش هنری. از این دید، خاقانی و همشیرگان و همروزگاران او سخنورانی بزرگ اند. نمونه برترین اند. در سروده های خاقانی انگیزه به پهناوری اندیشه است. او به هر چیز مُهر شعر می زند. هر اندیشه ای، هر چند دور و ناساز، در شعر او بهانه ای برای رسیدن به انگیزه می شود. خاقانی زمینه های گوناگون اندیشه را می کاود. و از همه آنها پندارهایی تازه و طرفه می سازد. خار خارِ او این است که به قلمروهایی نکاویده در پندار شناسی سخن برسد. از این روی، به هرجای چنگ می زند و از هر چیز، فلسفه، عرفان تاریخ، دانشهای گونه گون، نرد، شطرنج، بازیهای کودکان یاری می جوید، تا به آفرینش هنری خویش پایه و مایه ای فراتر و فزونتر ببخشد.
اگر ناصر خسرو فلسفه را به شعر می کشد، خاقانی از فلسفه شعر می سازد. خواست ناصر خسرو از شاعری، آموختن و بازنمودن اندیشه های فلسفی است؛ لیک خواست خاقانی از سخنسرایی آموختن نیست انگیختن است. فلسفه برای او تنها زمینه ای است، ابزاری است که می توان از آن پندار شاعرانه ساخت. در ناصر خسرو شعر برای فلسفه است؛ در خاقانی فلسفه یا هر زمینه ای دیگر برای شعر.
آموختن به انگیختن
در پهنه ادب پارسی،گاه این هردو، اندیشه و انگیزه، آموختن و انگیختن با هم در می آمیزند و پیوندی ناگسستنی می یابند. در آن هنگام، آرمان سخنور تنها آن نیست که به یاری اندیشه به انگیزه برسد؛ تنها آفرینش هنری، و راه بردن به ارزشهای زیباشناختی خواست او نیست. او سخنی نیز برای گفتن و بازنمودن دارد. تنها بر آن سر نیست که به یاری شورِ هنری، برانگیزد؛ آموختن را نیز می خواهد. بر می انگیزد که بیاموزد. آموختن و انگیختن دوشادوش یکدیگرند؛ همسنگ و همآرزند. یکی به سود دیگری وا نهاده نمی شود. چنین سروده هایی را نمی توان شعر ناب نامید؛ شعری که سراپا انگیزه است؛ و آرمانی در آن جز انگیختن نیست؛ با این همه، توانایی سخنور و تیزهوشی او، شعر را از اینکه درِ دام مردگی و افسردگی در افتد؛ تب و تاب خویش را از دست بدهد؛ و تا مرزِ شعرِ اندیشه پستی بگیرد می رهاند.
هنر سنایی
هنر بزرگ سخنوری چون سنایی، و پس از او عطار و مولانا همین است. این سخنوران، پیش از آنکه شاعر باشند، اندیشمندند؛ آنان خدای مردانی فرزانه اند که می خواهند اندیشه های نهانگرایانه و باورهای صوفیانه خویش را درگسترند؛ آنان می سرایند تا اندیشه هایی را بازنمایند. امّا از آنجا که در سرشت سخنورند، و نیز از آنجا که درویشی آیین شوریدگی و خودباختگی است، هرگز اندیشمندی در آنان بر انگیزمندی چیره نمی آید؛ و آن را فرو نمی پوشد. سروده های آنان کمابیش همواره شعر می ماند؛ و از انگیزندگی که ویژگی بگوهر و بنیادین هنر است دور نمی افتد.
آری! بزرگترین شایستگی و هنر سنایی آن است که اندیشه و انگیزه را با هم آشتی داد؛ و برای رسیدن به آرمانی یگانه به کار گرفت؛ سنایی توانست در همان هنگام که بر می انگیزد بیاموزد. او هنر را تنها برای هنر نمی خواست. شعر را بستر اندیشه های خویش می گرفت. امّا نه به آن شیوه که پیش از او، سخنورانی چون ناصر خسرو و ابوالهیثم که شاعران اندیشه اند، از شعر بهره جسته بودند؛ و نیز، نه به آن شیوه که سخنورانی چون رودکی، فرخی، منوچهری، خاقانی که شاعران انگیزه اند شعر را به کار گرفته بودند. او که در آغاز، سخنوری ستایشگر بود، و در شاعری تنها می کوشید تا به پندارهای نغز و باریک شاعرانه راه جوید و زیبایی بیافریند، روزگاری، بر خود شورید؛ خود را فرونهاد؛ به شیوه ای دیگر به سرودن آغاز کرد؛ و شعر را در راهی تازه افکند. اندیشمندی انگیزنده شد.
سروده های سخنورانی چون سنایی و عطار و مولوی سروده هایی است که می آموزد و در همان هنگام جان را می افروزد؛ در این سروده ها، پیوند با اندیشه آموزنده، هماره، در سایه انگیزه به انجام می رسد.
تراز مندی
ویژگی چیره در این سروده ها آن است که شعر بیشتر در میانه اندیشه و انگیزه ترازمند می ماند. لیک، گاه این ترازمندی از میان می رود؛ شعر به ناچار، به یکی از دو سوی می لغزد. در سنایی این لغزش بیشتر به سوی اندیشه است؛ چه در چامه ها، چه در مثنوی های او. در عطار و به ویژه مولانا شعر بیشتر به سوی انگیزه می گراید. گرایش به سوی انگیزه، در مولانا تا بدان جا در می گسترد و فزونی می گیرد که گاه شعر او به شعر ناب، به شعری که یکباره از بند اندیشه رَسته است و سراپا انگیزه شده است، دیگرگون می شود. در پاره ای از سروده های مولانا، شعر آنچنان شوریده است که پیامی برای سر ندارد؛ معنایی روشن از آن بر نمی خیزد. هر چه هست انگیزشی است برای دل. موسیقیی است که به یاری واژگان نواخته شده است.
بزرگترین سخنورِ انگیزه
مولانا، به ویژه، در غزل های دیوان شمس، که چون بانگ نای یکسره آتش است و باد نیست، از بزرگترین سخنوران انگیزه است؛ و این غزل ها از بهترین نمونه ها در شعر شور می توانند بود. شعری که نافرمان، بند گسل از ژرفاهای ناخودآگاه جوشیده است. چون یکباره از شور برآمده است، همه شور است. مگر نه این است که پیر شوریده بلخ، بارها فرایادمان آورده است که شعر بر او چیره است؛ در او می جوشد؛ آنسَری است؛ اندیشیده و از پیش جُسته نیست. مگر نه این است که دَمِ گرم و زندگی بخش نایی است که جان نوا را در تن افسرده نای می دمد. بی آن دم، نای جز پاره چوبی خشگ و بی ارزش نیست.
درياي راز
مثنوی مولانا، به ویژه دیباچۀ آن، از برترین نمونه های شعر ناآگاه، شعر ناب انگیزه است. با آنکه مثنوی آکنده از اندیشه است، دانش خداشناسی، در سراسر این دریای راز موج می زند، گاه شعر، در آن، به فرازنای شوریدگی و انگیختگی می رسد.
مثنوی در پهنۀ ادب پارسی، کتابی است یگانه. از درخشانترین نمونه ها در آفرینش تپنده و جوشان هنری است. شعر سنجیده اندیشیده نیست. آیینه ای است رخشان و بی زنگار که خیزشها و انگیزشهای درون، جَسته از بند و رَسته از پیوند، بر آن نقشها افکنده است. دریایی است ژرف، پهناور، پرمایه که توفیده است؛ و خیزابه ای سترگ از آن، بر کرانه، درهم شکسته است. آری، مثنوی موجی است از دریای راز. به آغاز شگفت آن بنگریم:
بشنو از نی چون حکایت می کند؛ از جداییها شکایت می کند:
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند.
سینه خواهم، شرحه شرحه، از فراق؛ تا بگویم، شرح درد اشتیاق.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش.
من به هر جمعیّتی نالان شدم؛ جفت بدحالان و خوشحالان شدم؛
هر کسی از ظنّ خود شد یار من؛ وز درون من نجُست اسرار من. (دیباچه مثنوی معنوی)
مثنوی، یکباره آغاز می شود؛ از ناکجا، از بی زمان.
موجهای معنی
توگویی پیر راز آشنای بلخ آن جان دردمندِ پذیرا، دمی با موجهای معنی که در کیهان شناورند همسوی شده است. مغز او، یا آنچنان که او خود خوشتر می نامدش، دل او یکباره این موجها را گرفته است. جهان آکنده از اندیشه است؛ جهان جز اندیشه خداوند نیست. او اندیشید؛ از اندیشه های او جهان پدید آمد. آنچه پدیده های هستی یا آفریدگان خدا می نامیمش چیزی جز بازتاب اندیشه های او نیست. جهان اندیشه ای است که به نمود آمده است. بازتاب های اندیشه گونه گونند؛ رده بندی دارند. آنچه پیرامون خود، در جهان خاک می یابیم، پدیده های اَستومند و تناور، آن اندیشه های اویند که افسرده اند؛ پیکر پذیرفته اند؛ سخت شده اند. و ای شگفتا از آدمی! که نغزترین و ژرفترین اندیشه اوست.
بافت جهان را اندیشه می سازد؛ اندیشه خداوند. موجهای اندیشه در کیهان شناورند؛ لغزانند. آنچنان که به یاری گیرنده ای می توان موجهای نوری یا صوتی را گرفت و بازتافت؛ به یاری گیرنده ای که آنرا دل می خوانیم می توان موجهای معنی را گرفت و بازتافت دلی پالوده و پیراسته؛ دلی آیینه وار و بی زنگار که با این موجها همسوی و همگن شده است.
هنرمند درویش
تباری شگفت از آدمیان که هنرمندانند و درویشان، بیش از دیگران به این همسویی می رسند. درویش هنرمندی است از گونه ای دیگر. درویشان نیز به یاری رنج هایی که می برند، آزمونهایی ویژه که از سر می گذرانند، راهی به نهان و نهاد خویش می جویند؛ روزنی به ناخودآگاه می گشایند. توانهای نهفته خود را می شکوفانند و بیدار می کنند. هنرمند و درویش هر دو از یک دودمانند. بیهوده نیست که بیشتر درویشان هنرمندند. آفرینش هنری در پی هنجاری روانی به انجام می رسد که هم درویش، هم هنرمند آن را در خود می آزمایند :
بی خویشتنی؛ خلسه .
روزنهای برونی و درونی
بی خویشتنی بازیافتِ خویشتن است. آنگاه که بی خویشتن از برون بیگانه شد، با درون آشنایی می گیرد. آنگاه که روزنهای برونی را، روزنهای حسی را که مایه پیوند ما با جهان برونند بست، روزنهای درونی را می گشاید. به سخنی دیگر، زمانی که سر را فرونهاد به دل می رسد؛ آنگاه که خودآگاه را واگذاشت راهی به ناخودآگاه می یابد. چه آنکه، دل جز ناخودآگاه نیست.
همسویی و همگرایی نیروها
انگیزه های نیرومند و تاب ربای در هنرمند، و نیز شور و شیفتگی درویش به پیوند با او، با دوست نیروهای درونی و روانی را در او، گِرد می آورند؛ به هم در می پیوندند؛ فرو می افشرند؛ و همسوی و همگرای می کنند. این همسویی و همگرایی است که سرانجام بی خویشتنی صوفیانه یا هنرمندانه را پدید می آورد. مایه توانها و کردارهایی شگفت و فرا روانشناختی در درویش، یا آفرینش شگرف هنری، در هنرمند می شود. هم درویش بدین گونه خود را می کاود و باز می یابد؛ هم هنرمند.
این همسویی و همگرایی نیروها در هنرمند یا درویش او را با نیروهای برونی، با موجهای معنی که در کیهان برهم می غلتند، همسویی و همگرایی می بخشد. چه آنکه، اگر کسی نهان خود را یافت، نهان جهان را یافته است. از این نهان، به آن نهان میتوان راه بُرد.
برخورد هنرمند و درویش با جهان، برخوردی است از درون؛ برخوردی است نابخود. نیز گزارشی که این هر دو از جهان می کنند، از این آزمون روانی، از این رویداد شگرف و رازناک، در ژرفای نهادشان بر می خیزد. گزارشی است بر بنیاد پیوندی همه سویه، همه رویه.
فنای هنرمند
هنرمند با جهان، با آنچه که از آن مایۀ کار هنری خویش را می ستاند، در می آمیزد؛ خود را در آن می بازد. آن را بخشی از هستی خویش می کند؛ دیوار جدایی را در میانه فرو می ریزد؛ رهآورد این آزمون شگفت، این پیوند جادویی، آفرینش هنری است. پیوند با جهان چون از صافی جان هنرمند گذشت به پدیده ای هنری دگرگون می شود. هنرمند فنای صوفیانه را، بدین گونه می آزماید. پدیده های هنری پاره های جان هنرمند است؛ لخت لختهای دل اوست. او، صوفی وار، در هنر خویش رنگ می بازد؛ فنا می شود.
جوشش ناخودآگاه، در مثنوی
از این روی، مثنوی مولانا نامۀ شور و شیفتگی است. رهاورد گشت و گذاری است صوفیانه در ژرفاهای جان. نشانه پیوندی است بی جدایی، در میانه مولانا و جهان؛ در میانه مولانا و آنچه از جهان ستانده است؛ آنچه از جهان که در پی بی خویشتنیها، در پی از خود تهی شدن و از او ،آکندن، در آیینه یاد و جان آن سرمست، آن رفته از دست بازتافته است. از آن است که مثنوی بخشی است کوتاه، اندک از جهان؛ از اندیشه خداوند که جهان را می سازد، در آیینه رخشانِ جان مولانا. بخشی که به ناگاه دریافت شده است و به ناگاه پایان پذیرفته است. تا پیوند هست، تا انگیزه هست، مثنوی هست. چون حسام الدّین چلبی به سفر می رود، مثنوی پایان می گیرد. پستانِ شعر می خشکد. زیرا دیگر انگیزه ای نیست که خون را شیر کند. حسام الدّین چلبی، بهانه ای است برای پیر بلخ تا خود را بازیابد؛ روزنی است که نهفته های درون، انباشته های ناخودآگاه، جوششهای پیوند از آن به بیرون می تراوند؛ گاه نیز، دمان و بی امان، فرو می ریزند. حسام الدّین چلبی انگیزه ای است نیرومند که مولانا را با او آشتی می دهد؛ او را در رهگذار موجهای اندیشه می نشاند. از کِه مِه، از قطره دریا می سازد.
از آن است که چه بسیار بیتها در مثنوی، آتش خیز و شررَانگیز است! یکباره، در دامانِ جانهای آشنا می گیرد. خامی را به پختگی و پختگی را به سوختگی می کشاند و فرا می برد. هم از آن است که مثنوی، آن چنانکه غزل های شمس، سرودی آنسَری است. موسیقی کیهانی را در آن باز می توان شنید؛ رقص اختران را در فرازنای آسمان، رقص ذرّه ها را در ژرفنای مادّه، در آن باز می توان یافت. تپشهای دل هستی را در آن می توان آزمود.
ستونی را در قونیه نشان می دهند که مولوی بر گرد آن می چرخیده است؛ و دست افشان، بیگانه از خود، یگانه با او، مثنوی را می سروده است؛ دیگرانش می نوشته اند.
آری، مثنوی جوش ناخودآگاه است. از ناکجا و بی زمان آغاز می گیرد؛ تا به ناکجا و بی زمان پایان پذیرد. نایی دمی در نای می دمد؛ ناله ای درد آلود، شکوه ای تلخ از جداییها بر می آید؛ سپس، دیگر هیچ. شعر مولانا صورتهای دل را باز می تابد:
بیا کامروز بیرون از جهانم؛ بیا کامروز من از خود نهانم.
گرفتم دشنه ای وز خود بریدم؛ نه آنِ خود، نه آنِ دیگرانم.
غلط کردم؛ نببریدم من از خود؛ که این تدبیر بی من کرد جانم.u2003
ندانم کاتش دل بر چه سان است! که دیگر شکل می سوزد زبانم.
به صد صورت بدیدم خویشتن را؛ به هر صورت همی گفتم: من آنم.
همی گفتم: مرا صد صورت آمد؛ و یا صورت نیم؛ من بی نشانم
که صورتهای دل چون میهمانند؛ که می آیند و من چون خانه بانم.(دیوان شمس،غزل شماره 1519)
آنچه در این دیباچۀ کوتاه نوشته آمد، چشم اندازی چند بر پهنۀ ادب پارسی بود؛ و نیز پیش داشت چند دیدگاه یا انگاره در چگونگی آفرینش هنری؛ آرمان هنر؛ و نیز خاستگاه شعر؛ پیوند اندیشه و انگیزه در آن؛ شعر اندیشه؛ شعر انگیزه؛ سنجش شعر با موسیقی: نگاهی گذرا بر چند سخنور بزرگ، از دیدگاه انگیزندگی در شعر که آرمان بنیادین هنر است.
چنان می نمود که این زمینه ها، چونان دیباچه، چامه ای را که خود شعری است درباره سخن و سخنوران می.سزد. از این روی، چونان سرآغازی بر چامه دُرّ دریای دری نوشته آمد. بر هنرشناسان و سخن سنجان است که درباره این زمینه ها و دیدگاهها داوری کنند و نظر بدهند.
مولانا جلال الدين محمد بلخی
مولانا جلال الدّين محمّد بلخی خدای مرد بزرگ عرفان ایرانی و یکی از بنیادهای استوار سخن پارسی است. او به سال ٦٠٤، در بلخ زاد؛ مولانا پنج یا شش ساله بود که پدرش بهاء ولد، به سفری دیریاز دست یازید؛ و سرانجام، به قونیه رفت؛ و در آنجا رختِ ماندن افکند. پس از مرگ پدر، مولانا به جای او بر مسند درس نشست. سیّد سِرّدان، برهان الدّین محقّق ترمذی، در همین اوان به قونیه آمد؛ و به آموختن و پروردن پور استاد خویش همت برگمارد. مولانا به راهنمونی برهان الدّین به حلب و دمشق راه کشید. چندی پس از آن، با شمس تبریزی، آن پیر دوزخ آشامِ آتش دم دیدار کرد؛ دیدار شمس که سراپا افروختگی بود، آتشی در جان مولانا زد. که هرگز فروننشست. شمس،یکباره، مولانا را دگرگون کرد. او را از برون به درون، از تن به جان، از پوست به مغز، از آفریده به آفریدگار رسانید. او را از او ستاند؛ پیمانه جانِ شیفته اش را از هر چه جز اوست، پرداخت؛ و از دوست سرشار کرد. او از مولانای دانشمند، شوریده ای بی خویشتن، جانی ناآرام و آواره از تن، یگانه ای گسسته از ما و من ساخت. او را برانگیخت، تا یکسره، دفتر دانایی را بشوید؛ و درس عشق را از دفتری دیگر بجوید. شمس، با دم گرم آتش خیز خویش، مولانا را از او گسست و با دوست پیوست. آری:
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد؛ نه آب سرد زند، در سخن بر آتش تیز.(حافظ، غزل شماره266)
آری! شگرفا مَردا که شمس بوده است! تنها رندی عالمسوز چون او را می رسیده است که مردی چون مولوی را، در سالهای چهلمین زندگیش، آنچنان بشوراند؛ آری! تنها او را می سزیده است که آن دریای راز را چنان بتوفاند و بجوشاند که هرگز از آن پس، آرام نگیرد و از تپیدن و توفیدن باز نماند.
رازنامۀ بزرگ عرفان، مثنوی است که مولانا آن را در شش دفتر، به خواست شاگرد و یار یکدله خویش، حسام الدّین چلبی سروده است. مثنوی نامۀ شور، و شعر حال است؛ و هم از آن است که یکباره، از ناکجا و بی زمان آغاز می گیرد. موجی است، از دریای راز که یکباره، بر می آید و یکباره فرو می نشیند. روزنی است به مینو، که تنها دمی گشاده می ماند. از آنجاست که مثنوی آغازی ندارد:
بشنو از نی چون حکایت می کند؛ از جداییها شکایت می کند.
کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند.
سینه خواهم، شرحه شرحه از فراق؛ تا بگویم شرح درد اشتیاق.
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید، روزگار وصل خویش.
من به هر جمعیّتی نالان شدم؛ جفت بدحالان و خوشحالان شدم.
هر کسی از ظنّ خود شد یار من؛ وز درون من نجست اسرار من.
سرّ من از ناله من دور نیست؛ لیک چشم و گوش را آن نور نیست.
تن زجان و جان ز تن مستور نیست؛ لیک کس را دید جان دستور نیست.
آتش عشق است کاندرنی فتاد؛ جوشش عشق است کاندر می فتاد.
نی حریف هر که از یاری برید؛ پرده هایش پرده های ما درید.
همچونی زهری و تریاقی که دید؟ همچونی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی، جانی است دردمند و آواره که او را از نیستانِ مینو بریده اند و به گَوگیتی آورده اند. ناله جانسوزنی نیز از همان است. در میان بیگانگان، آشنایی می جوید و نمی یابد. در مَیِستان عشق سرمست، در آرزوی بازگشت به نیستان می سوزد و می نالد.
مولانا پیمبرِ شوریدگی است؛ و نامه مینوی او دیوان شمس است. دیوان شمس خمخانه مستیهاست. رازگویِ بی خویشتنی و راهنمونِ رهایی است. آن نی که مولوی است، در غزلهای شمس، با لب نایی پیوند گرفته است و ناگفتنیها را می گوید. از آن است که این غزلها، رقص شعر است و شعر رقص. سراپا جان است و سوز و شور جانان. غزلهای شمس نمونه برترین شعر نا آگاه و جوشش هنری است. در دیوان شمس، سده های شوریدگی، بی خویشتنی، تب آلودگی درهم فشرده شده است؛ پیکر پذیرفته است. از آن است که نوش آذر سخن پارسی، آن آتش که نمیرد همیشه، از واژه واژه این غزلها بر می افروزد و زبانه می کشد. همان آتش سپند که خرمن سوختگان را خواهد سوخت. به سال ۶۷۲ نی به نیستان باز رفت؛
در جهان آمد؛ روزی دو به ما روی نمود؛ وآنچنان زود برون شدکه ندانیم که بود.
(دیوان شمس،غزل شماره790)
امّا دُرّ ِدریای دَرِی:
ایران در درازنای تاریخ و فرهنگ خود، همواره سرزمین سپندِ سخن بوده است. نشانه هایی چند پیشینه سخنسرایی را در ایران به روزگار هخامنشیان، حتّی پیش از آن، به روزگار ماد باز پس می برد.
کهنترین نوشته و نامه ای که از فرهنگ و ادب دیرمانِ ایرانی برجای مانده است، گاهان زرتشت است. وخشور بزرگ ایران، راز و نیازهای خویش را، با اهورامزدا، آن سرور فرزانه، درگاهان، سروده است. پیکره یشتها نیز که بن مایه های اندیشه ای و بنیادهای باورشناختی در آن، به آیینهای پیش از زرتشت باز می رسد شعری است.
در ادب پهلوانیک و پارسیک نیز، در روزگار اشکانی و ساسانی، به نامه هایی در پیوسته باز می خوریم، چون درخت آسوریک، که در آن ستیز و چالش در میانۀ خرما بُنی و بزی که هر یک نازان و خویشتن ستای خود را بر دیگری برتری می دهد سروده شده است؛ نیز یادگار زریری که در آن یکی از تلخترین و بشکوهترین رویدادها در افسانه های پهلوانی ایران، کشته شدن زریر در پیوسته شده است؛ یا کارنامه اردشیر بابک، که در آن چگونگی به پادشاهی رسیدن اردشیر بابکان باز نموده شده است.
حتّی می توان انگاشت که شعر عروضی نیز در ایران ساسانی پیشینه ای داشته است. یکی از کالبدهای شعر پارسی، ترانه یا دوبیتی است. ترانه در بحر هزج شش تایی کوتاه شده، مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل، سروده می شود. این وزن در کالبدهای دیگر شعری نیز به کار گرفته می شود، امّا وزن ویژه ترانه است. ترانه از کهنترین گونه های شعر پارسی است و از سروده های بومی و مردمی شمرده می آید. ترانه را سخنوران روستایی، در گوشه و کنار ایران می سروده اند. از بهترین نمونه های ترانه که آوازهای بلند یافته است، ترانه های دل انگیز باباطاهر همدانی است. زبان ترانه گویشهای بومی است که با زبان پهلوی پیوندی فزونتر و نزدیکتر دارند. از همین روی، ترانه را از دیر باز پیوسته با زبان و ادب پهلوی می دانسته اند و فهلویات (جمع فهلوی= پهلوی) می نامیده اند.
از دیگر سوی چامه ای به زبان پهلوی یافته شده است که به چامه های پارسی دری می ماند؛ چنان که در پایان پاره های دوّم دارای قافیه های نونی است. بیتهایی از آغاز این چامه پارسیک چنین است:
کَد بَوات که پیکی آید هَچ هَندوکان که مَت آنی شَه وَ هرام هَجْ دُوتی کَیان
که پیل هس ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان...

ما را در سایت ملاحظاتي در خصوص وضعيت نمایندگی فرهنگی آلماتی قزاقستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:33

صفحه بندی